|
|||
|
|
ظهیر الدین محمد بابر(1483-1530) شاهزادۀ فراغانه یی از زمان سلفش، امیر تیمور (1336-1405) در ورارود (تاجیکستان و ازبکستان امروز)، فرزند سلسه یی بود که در شرق ایران و آسیای مرکزی بدون منازع فرمان راند. بابر در دوازده سالگی تخت سمرقند را متصرف شد. گفته می شود خاطرات بابر " با اعترافات سن آگوستین و روسو و خاطرات گیبون و نیوتن هم عرض است، نمیدانیم که چه چیز بابُر را واداشت تا خاطرات گاه کاملاً صمیمی، رک و راستش را بنگارد. بجز چند اشاره درون اثر به عنوان "تاریخ" و تصمیم اعلام شده اش بر راست گویی و عدم تعصب در نگارشش، اشارۀ دیگری به انگیزه و الهامش نمی کند. تصمیم بابر برای ثبت و ضبط زندگی اش غیر معمول بود، اما زبانی که برای ثبت آن به کار برد حتی غیرعادی تر بود. او پارسی، زبان جهانی ادبیات و فرهنگ دوره و مکان خویش، را برای نگارش به کناری نهاد و خاطراتش را به ترکی چغاتای نگاشت که زبان گفتگوی تیموریان و در واقع زبان کل دنیای ترک-مغولی آن زمان بود. نویسندگان و شعرا از ابتدای دورۀ تیموریان بصورت پراکنده به چغتای دستی برده بودند، و تحت حمایت معاصرین مسن تر بابُر در هرات، سلطان حسین میرزا، و میرعلیشیر نوائی، شعر چغتای از درخششی کوتاه برخوردار شده بود؛ اما چغتای هیچ گاه برای فارسی به عنوان زبان غالب فرهنگ تهدیدی نبود، و اصلاً نثر روایی و توصیفی اندکی، حتی در هرات، به چغتای نوشته شده بود. ترجمۀ زیر از متن ترکی چغاتای از آن عبدالرحیم خانخانان است. وقایع سنه نهصد و سی و سه در ماه محرم خبر تولد فاروق را بیگ اویس آورد. اگرچه پیش ازین این خبر را یک پیاده آورده بود، اما بجهت سیوونچی بیگویس درین ماه آمد. شب جمعه بیست و سوم [ل294] ماه شوال متولد شده بوده به فاروق موسوم شد. بجهت مصلحت بیانه و بعضی قلعههائی که ندرآمده بودند یک دیگ کلانی باستاد علیقلی فرموده شده بود که بریزد. دو کوره و جمیع مصالح او را طیار نموده بمن کس فرستاد. روز دوشنبه بیست و پنجم محرم به تفرج دیگ ریختن استاد علیقلی رفتیم. در گرد جائی که دیگ میریزد هشت کوره کرده آلات را طیار ساخته از زیر هر کوره یک جوئی بقالب این دیگ راست کرده بمجرد رفتن ما سوراخهای کورهها را واکرد. از هر جوئی آلات ریخته مثل آب ریخته در قالب میدرآمد. بعد از یک زمانی قالب پر نشده ازین کورهها آمدن آلاتِ ریختهشده که میآمد یگان یگان منقطع شد. در کوره یا آلات قصوری بوده باستاد علیقلی غریب حالت بدی شد. درین بود که خود را در مسِ ریختهشده که در قالب بود بیندازد. باستاد علیقلی دلجوئی نموده خلعت پوشانیده ین انفعال برآوردیم. بعد از خنک شدن قالب بعد از دو روز واکردند. استاد علیقلی به بشاشت تمام کس فرستاده که خانۀ سنگ دیگ بیقصور است. داروخانه ماندن او آسان است. خانۀ سنگ دیگ را برآورده جمعی را [425ب] بجهت [ل294ب] اصلاح او تعیین کرده خود بماندن داروخانه دیگ مشغول شد. مهدیخواجه فتحخان سروانی را از پیش همایون گرفته آمد. از همایون از دلموو جدا شده است. فتحخان را خوب دیده پرگنات پدرش اعظمهمایون را داده دیگر زیادتی ولایات هم عنایت شد. مقدار یک کرور و شصت لک پرگنات داده شد. در هندوستان بامرائی که رعایت کلان میکنند مقرری خطابهاست که میدهند. از آنجمله یکی اعظمهمایون است. یک دیگر خانجهان است. یک دیگر خانخانانست. خطاب پدر این، اعظمهمایون است. باوجود همایون باین خطاب یکی را مخاطب کردن چه صورت دارد؟ این خطاب را برطرف کردم. بفتحخان سروانی خانجهان خطاب داده شد. روز چهارشنبه هشتم صفر در کنار حوض جانب بالای انبلیها شامیانهها دوخته مجلس ترتیب داده فتحخان سروانی را [ل295] بمجلس طلبیده شراب داده، دستار و سروپای [426] پوشیدۀ خود را عنایت کرده، باین عنایات و التفات سرافراز کرده بولایتش رخصت داده شد. آنچنان مقرر شد که پسرش، محمود خان، دایم در ملازمت باشد. روز چهارشنبه بیست و چهارم محرم محمد علی حیدر رکابدار را بهمایون بقدغن فرستاده شد که "لشکر یاغیان پورب گریختند. بمجرد رسیدن این کس رفته در جونهپور چند امرای مناسب را تعیین کرده، خود لشکر را گرفته زود بما رسیده بیائی که رانا سنگاء کافر نزدیک و قاپو آمده است. فکر او را بر اصل بکنیم." بعد از رفتن لشکرها بطرف پورب تردیبیگ قوچ بیگ را و برادر خوردش شیرافکن را و محمد خلیل اختابیگی را با برادرانش و اختاچیانش و رستم ترکمان را با برادرانش، دیگر از مردم هندوستان راوودی سروانی را تعیین کرده شد که رفته نواحی بیانه را تاخته تاراج بکنند. اگر مردم درون قلعه را بوعده و استمالت بما توانند درآورد، درآورند. اگر نباشد، تاخته و تاراج نموده غنیم را عاجز بکنند. یک برادر کلان این نظامخان بیانه[ای]، عالمخان نامی، [426ب] در قلعۀ تهنگر بود. مردم او مکرر آمده بندگی و دولتخواهی را بعرض رسانیدند. این عالمخان بخود گرفت که از پادشاه فوجی تعیین شود. جمیع ترکشبندان بیانه را بوعده و استمالت آوردن و قلعۀ بیانه را بدست درآوردن بمن رسید. باین جوانانی که بهمراهی تردیبیگ بایلغار تعیین شده بودند فرمان شد که " عالمخان چون مرد زمینداری است و این نوع بندگی و خدمتکاری را بر خود گرفته است، بجهت مصلحت بیانه بصلاح و [ل296] صوابدید او عمل بکنید." مردم هندوستان اگرچه بعضیها شمشیر میزنند، اما اکثری از راه و روش سپاهیگری و ایستادن و گشتن [و] سرداری عاری و بی بهره اند. این عالمخان که بجماعۀ ایلغار ما همراه میشود بسخن هیچکسی نظر نکرده، نیک و بد کار را ملاحظه ننموده این مردم ایلغار را نزدیک به بیانه میبرد. این ایلغار رفتۀ ما از ترک دوصد و پنجاه، [سیصد کس]* نزدیک بودند، از هندوستانی و لشکر اطرافی از دو هزار چیزی بیشتر بودند. نظامخان و افغانان و سپاهیان بیانه [427] از چهار هزار سوار زیاده بودند. پیادۀ او خود از ده هزار زیاده بودند. اینها دیده و دانسته باین مقدار سوار و پیاده که مذکور شد فیالحال یکمرتبه بر سر اینها می برآیند. کس بسیاری بودند. این مردم ایلغار را تیز گشته بمجرد اسپ انداختن میگریزانند. عالم خان تهنگری، که برادر کلان او بود، فروز آوردند. پنج شش کس دیگر را هم میگیرانند. [یک پاره پرتال هم میگیرانند.]* باوجود این حرکت وعده و استمالت داده جریمۀ سابق و لاحق او را عفو کرده فرمانها فرستاده شد. بمجرد تیز شدن خبر رانا سنگاء کافر، چاره نتوانست کرد. سید رفیع را طلبیده بتوسط سید رفیع قلعه را بمردم ما سپرده با سید رفیع همراه آمده بدولت ملازمت مشرف شد. پرگنۀ بیست لک در میان دوآب عنایت کردم. دوست ایشیک آغا را به بیانه عاریتی فرستاده شد. بعد از چند روزی بیانه را بمهدی [ل296ب] خواجه کرده استقامت و وجه او را هفتاد لک کرده به بیانه رخصت داده شد. تاتار خان سارنگخانی که در گوالیار بود [427ب] دایم کس او آمده اظهار بندگی و دولتخواهی میکرد، کافر کندار را گرفته در وقت آمدن نزدیک بیانه از راجههای گوالیار درمَکنت، دیگر خانجهان نام کافری در نواحی گوالیار آمده بطمع قلعه سخن و فتنهانگیزی کردن گرفتند. تاتار خان بتنگ آمده گوالیار را سپردنی شد. امرا و نزدیکیان و اکثر جوانان خوب تمام در لشکرها و هر طرف در ایلغارها بودند. با رحیمداد یک جماعه از مردم بهره[ای] و لاهوری را و هستیچی* تنقطار را با برادرانش همراه ساخته اینجماعه را که مذکور شدند در گوالیار پرگنهها تعیین کرده فرستاده شد. ملا اپاق و شیخ گورن را هم فرستاده شد که رحیمداد را در گوالیار نشانده بیایند. اینها که نزدیک گوالیار میروند رای تاتارخان منقلب شده اینها را در قلعه نمیطلبد. در این اثنا شیخمحمد غوث، که مرد درویشی است خیلی مشغولی هم دارد، مرید و اصحاب او هم بسیارند، از اندرون قلعۀ گوالیار برحیمداد کس میفرستد که "هرطور کرده خود را در قلعه بیندازید که رای این کس منقلب شده در خیال فاسد است." چون این خبر [428] برحیمداد میرسد گفته می فرستد که "بیرونها از جهت کافران مخاطره است. من با چند کس در قلعه درآیم. دیگران بیرون باشند." بمبالغۀ بسیاری باین راضی میشود. همین که باندک کسی درآمد گفت که "در دروازه کس ما باشد." [ل297] در دروازۀ هتیاپول (یعنی راه فیل) کس خود را میماند. همین شب از راه همین دروازه همۀ مردم خود را میدرآورد. صباح آن تاتارخان بیچاره شده قلعه را خواهی نخواهی سپرده میبرآید. آمده در آگره ملازمت کرد. از برای وجه و استقامت او پرگنۀ بیاوه با بیست لک تعیین شد. محمدزیتون هم چاره[ای] نتوانست کرد. دولپور را سپرده آمده ملازمت کرد. باو هم پرگنۀ چند لکی عنایت شد. دولپور را خالصه کرده، شقداری او را بابوالفتح ترکمان عنایت کرده بدولپور فرستاده شد. در نواحی حصار فیروزه حمیدخان سارنگخانی و یک جماعه از افغانان پنی و افغانان اطرافی، دیگر سه چهار هزار کس جمعیت کرده در مقام شور و فتنه بودند. روز چهارشنبه پانزدهم صفر بچینتیمورسلطان، احمدی پروانچی و ابوالفتح ترکمان و ملکداد [428ب] کررانی و مجاهدخان ملتانی را همراه کرده بر سر این افغانان تعیین کردیم. رفته از راه دور ایلغار نموده افغانان را خوب زیر کرده مردم بسیار ایشان را کشته سر بسیاری بریده فرستادند. در اواخر ماه صفر خواجگیاسد که بعراق پیش شاهزادهطهماسب بایلچیگری رفته بود با سلیمان نام ترکمانی آمده سوغاتها آورد. از آن جمله دو دختر چرکس بود. روز جمعه شانزدهم ربیعالاول غریب واقعه[ای] دست داد. چنانچه در کتابتی که بکابل نوشته بودیم مشروح نوشته شده بود. همان کتابت را بیزیاده و [ل297ب] نقصان اینجا آورده شد. آن کتابت اینست: واقعۀ عظیمی که روز جمعه که شانزدهم ربیع الاول باشد در تاریخ سنۀ نهصد و سی و سه روی داد تفصیلش اینست که مادر ابراهیم بُواء بدبخت میشنود که من از دست مردم هندوستان چیزی میخورم. این قصه اینچنین بود که سه چهار ماه ازین تاریخ پیشتر از آشهای [541ب] هندوستان چون ندیده بودم، گفتم که باورچیان ابراهیم را آوردند. از میان پنجاه شصت باورچی چهار کس را نگاه داشتم. این کیفیت را بوا شنیده باحمد چاشنیگیر (مردم هندوستان بکاول را "چاشنیگیر" میگویند) به اتاوه کس فرستاده آورانده [ل299ب]. بدست یک داهی در کاغذ چارکنچه ساخته یک توله زهر میدهد (توله از دو مثقال چیزی زیادهتر میشود چنانچه پیشتر مذکور شد) که باحمد چاشنیگیر بدهد. احمد به باورچی هندوستانی که در باورچیخانۀ ما بود داده چهار پرگنه وعده میکند که هرطور کرده در طعام من زهر را بیندازد. از آن داه که زهر را باحمد میفرستد یک داه دیگر را از عقب او میفرستد که بهبیند زهر را باو میدهد یا نی. خوب شد که در دیگ نمیاندازد، در طبق میاندازد. ازینجهت در دیگ نمیاندازد که به بکاولان تاکیدها کرده بودم که از هندوستانیان حاضر باشند. [از]* دیگ وقت پختن طعام میچشانده بوده اند. در وقت [432] کشیدن طعام بکاولان بیدولت ما غافل میشوند. بر بالای چینی نانی تنگ را می اندازد. بالای نان از آن زهری که در میان کاغذ بود نصف کمتر او را میپاشد. بالای زهر قلیۀ روغن دار را میاندازد. اگر بالای قلیه میپاشید یا در دیگ میانداخت، بد بود. دستپایچه شده نصف بیشتر او را در دیگدان میاندازد. روز جمعه نماز دیگر گذشته بود که طعام کشیدند. طعام گوشت خرگوش را خیلی میل کردم. قلیۀ زردک هم خیلی خوردم. هیچ مزۀ ناخوشی معلوم نشد. از گوشت قاق یک دو تکه برداشتم. دلم برهم زد. روز گذشته در وقت خوردن گوشت قاق یک مزۀ ناخوشی در یکجای او بود . برهم زدن دل خود را از آن خیال کردم. یکمرتبۀ [ل300] دیگر دل من برهم زده آمد. بر سر دستارخوان دو سه نوبت دلم برهم زده نزدیک بود که رد بکنم. آخر دیدم نمیشود. برخاستم تا آبخانه رفتن. در راه یک مرتبۀ دیگر نزدیک بود رد بکنم. در پیش آبخانه رفته بسیاری رد کردم. هرگز بعد از طعام رد نمیکردم، [432ب] بلکه در شراب خوردنها هم رد نمیکردم. در دل من شبهه[ای] گذشت. باورچی را نگاهداشته فرمودم که آن طعام را به سگ داده سگ را نگاه دارند. صباح آن نزدیک بیک پهر سگ بیحالتر شده شکم او دم کرده طور شد. هرچند به سنگ زدند و حرکت دادند، نهبرخاست. تا نیم روز این حال داشت. بعد از آن برخاست و نمرد. یک دو چهره هم از آن طعام خورده بودهاند. صباح آن آنها هم بسیار قی کردند. یکی را خود حالش خراب بود آخر باری خلاص شد. ** رسیده بود بلائی ولی بخیر گذشت.** الله تعالی بمن از سر نو جان داد، از آن دنیا میآیم، از مادر خود حالا زادهام. مین خسته اولوب ایدیم تیریلدیم جان قدرینی بالله ایمدی بیلدیم (من خسته مرده بودم، زنده شدم. قدر جان را بالله حالا دانستم) سلطانمحمد بخشی را فرمودم که باورچی را احتیاط بکند. به قین که میگیرد چنانچه مذکور شد یگان یگان را به شرحش میگوید. روز دوشنبه روز دیوان فرمودم که [433] اکابر و اشراف و امرا و وزرا در دیوان حاضر شوند. آن دو مرد و آن دو زن را آورده بپرسند. بیان واقع را بشرح و بسطش گفتند. آن چاشنیگیر را پاره پاره کنانیدم. باورچی را زنده پوستش را فرمودم کندند. از آن زنان یکی را [ل301ب] در ته فیل اندازاندم، یکی را به تفک فرمودم زدند. بُوا را احتیاط کناندم. آن هم بعمل خود گرفتار شده بجزای خود خواهد رسید. روز شنبه یک کاسه شیر آشامیدم. [...] گل مختوم را هم در عرق حل کرده آشامیدم. روز دوشنبه در شیر گل مختوم را و تریاق فاروق را آمیخته آشامیدم. شیر درون مرا خیلی راند. روز شنبه مثل روز اول مثل صفراء سوخته سیاه سیاه چیزها دفع شد. شکر حالا هیچ قصه نیست. جان اینچنین عزیز چیزی بوده این مقدار نمیدانستم. آن مصراع است ** کیم اولار حالیغه ییتسه اول بیلور جان قدرینی ** (هرکه بحال مردن میرسد او قدر جان را میداند.) هرگاه این واقعۀ هایله در خاطرم میگذرد بیخواست حالم متغیر میشود. عنایت الهی بوده که بمن از سر نو جانی بخشید. شکر [433ب] این را بکدام زبان بکنم؟ در خاطرها ترددی نیاید گفته هرچه واقع شده بود بشرح و بسط نوشتم. اگرچه در زبان و دهان ناگنجیدنی و ترساننده واقعه[ای] بود، شکر بالله تعالی که دیگر روزهای دیدنی بوده بخیر و خوبی گذشت. هیچ دغدغه و تردد در خاطرهای خود نگذرانند گفته در بیستم ربیعالاول در وقتی که در چهار باغ بودیم نوشته شد. ازینها فارغ شده این خط نوشته شده را بکابل فرستاده شد. چون اینچنین گناه کلانی از بواء بدبخت سر برزد، به یونسعلی و خواجگیاسد گیرانده شد. بعد از گرفتن نقد و جنس و غلام و داه بعبدالرحیم سپرده شد که باحتیاط نگاهدارد. [ل302] نبیرۀ بوا، پسر ابراهیم را که خیلی بتعظیم و احترام نگاه داشته میشد، چون اینچنین قصدی ازین طبقه صادر شد، پسر ابراهیم را اینجا نگاهداشتن صلاح ندیده روز پنجشنبه بیست و نهم ربیعالاول بملا سرسان که از پیش کامران بجهت بعضی کار و مهم آمده بود همراه کرده بکامران فرستاده شد. همایون که بر سر یاغیان پورب رفته بود [434] جونپور را فتح کرده بغازیپور بر سر نصیرخان تیز رفت. افغانان آنجائی هم خبر یافته از آب سروو گذشته بودهاند. خرید را مردم لشکر تاراج کرده از آنجا برگشتهاند. بطریقی که من مقرر کرده بودم با شاهمیرحسین سلطان جنید را با یک جماعه از جوانان خوب در جونپور گذاشته قاضیجیه را هم با اینها تعیین کرده باود شیخبایزید را مقرر کرده این مهمات را ضبط و سرانجام کرده از نواحی کره و مانکپور از گنگ گذشته از راه کالپی متوجه میشود. عالمخانِ جلالخان جکهت که در کالپی بود عرضهداشتش میآمد و خود نمیآمد. همایون در وقت برابر کالپی آمدن کس فرستاده دغدغه را از خاطر او برآورده همراه خود گرفته آمد. روز یکشنبه سیوم ربیعالآخر در باغ هشتبهشت همایون آمده ملازمت کرد. همین روز خواجه دوست خاوند [ل302ب] هم از کابل آمد. درین روزها کسان مهدیخواجه پیدرپی هم آمدن گرفتند که آمدن رانا تحقیق شد. حسنخان میواتی هم با رانا همراه میشود. فکر اینها را [ل203] بر اصل باید کرد. پیشتر از لشکر اگر یکجماعۀ کومک هم به بیانه بیاید مناسب دولت است. [434ب] سواری نمودن بلشکر رانا عزم جزم نموده پیشتر از خود محمدسلطان میرزا، یونس علی، شاهمنصور برلاس، کته بیگ، قسمتای، بوجکه، اینها را به بیانه بطریق ایلغار فرستاده شد. ناهرخان نام پسر حسنخان میواتی در جنگ ابراهیم بدست افتاده بود. گروگان نگاه داشته بودیم. ازینجهت پدر او حسنخان در ظاهر آمد و رفت میکرد و دایم پسر خود را میطلبید. در خاطر بعضی رسید که از جهت استمالت حسنخان اگر پسر او فرستاده شود مستمال شده خدمتکاری را بهتر بجای خواهد آورد. ناهرخان پسر حسنخان را خلعت پوشانیده به پدر او وعدهها کرده رخصت داده شد. این بدبخت مردک خود معطل رخصت پسر خود بوده بمجرد خبر یافتن پسرش پیش از رسیدن پسر از الور برآمده آمده به رانا سنگا همراه شد. پسر او را درین وقت رخصت نمودن بیحساب بوده. درین ایام باران خیلی میبارید. صحبتها [ل303ب] داشته میشد. همایون هم در صحبتها میبود. اگرچه متنفر بود، اما درآن چند روز ارتکاب کرد. درین اوان از غرایب واقعات گذشته یکی اینست [ل304] که در وقت آمدن همایون از قلعۀ ظفر بلشکر هندوستان از راه ملا بابا پشاغری و برادر [435] خورد او باباشیخ گریخته پیش کیستنقرا سلطان رفتند. آنهائی که در بلخ بودند عاجز شدند. بلخ بدست کیستنقرا سلطان افتاد. این کاواک مردک با برادر خورد خود کار و مهم این طرف را بر گردن خود گرفته در نواحی ایبک و خرم سارباغ میآیند. شاهاسکندر از درآمدن بلخ بیپای شده قلعۀ غوری را باوزبک میدهد. ملا بابا با باباشیخ با چند کسی از اوزبک در قلعۀ غوری میدرآیند. چون قلعۀ میرهمه نزدیک بود، چاره نتوانسته کرد و باوزبک میدرآید. بعد از چند روزی بجهت مصلحت میر را با جماعتش کوچانده بطرف بلخ بردند. باباشیخ با چند اوزبک در قلعۀ میرهمه میدرآیند. میرهمه باباشیخ را در قلعۀ خود فرود میآرد. دیگران را هرجا هرجا منزل تعیین مینماید. میرهمه باباشیخ را بشمشیر زده با چند کس دیگر بند کرده به تینگریبیردی بقندز کس میدواند که تینگریبیردی یارعلی و عبداللطیف را با چند جوان خوب می فرستد. تا رسیدن اینها ملا بابا با مردم [435ب] اوزبک بقلعۀ میرهمه آمده خیال انداختن جنگمنگی میکند. هیچ کاری نتوانسته کرد. اینها با مردم تینگریبیردی همراه شده بقندز آمدند. زخم باباشیخ بوده. از آنجهت سر او را بریده در همین ایام میرهمه آورد. بعنایتها و شفقتها سرافراز کرده در میان امثال و اقرانش ممتاز کردم. در وقت رفتن باقی شقاول باین دو کهنه [ل304ب] بیدولت بر سر هر یک یگان سیر طلا وعده کرده بودم. جدا ازین عنایتها بدستور همان وعدۀ سابق یک سیر طلا بمیرهمه داده شد. در همین ایام قسمتای که به بیانه بطریق ایلغار رفته بود یکچند سری بریده آورد. قسمتای و بوجکه با چند جوان قزاق در وقت رفتن بزبانگیری دو جماعه از چاپقونچی کافر را زیر کرده هفتاد هشتاد کس میگیرند. خبر تحقیق آمده همراه شدن حسنخان میواتی را قسمتای گفته آمد. روز یکشنبه هشتم ماه استاد علیقلی بهمان دیگ کلان خود که در وقت ریختن خانۀ سنگ اوبی نقصان بود، داروخانۀ او را بعد از آن [436] ریخته طیار کرده بود، در وقت سنگ انداختن بتفرج او رفتم. نماز دیگر بود که سنگ انداخت. هزار و ششصد قدم راه رفت. باستا کمرخنجر و خلعت و تپچاق انعام شد. روز دوشنبه نهم جمادیالاول به نیت غزا سفر کرده از محلات برآمده در میدان فرود آمده شد. سه چهار روز اینجا بجمع ساختن لشکر و توزوک نمودن او مقام کردیم. چون بمردم هندوستان خیلی اعتماد نبود، هر طرف هر طرف ازین امرای هندوستان ایلغار نوشته شد. عالم خان را بگوالیار ایلغار نوشته شد که رفته برحیمداد کمک شود. مکن را و قاسم سنبلی را و حامد را با برادرانش و محمد زیتون را بسنبل ایلغار نوشته شد. در همین منزل خبر آمد که رانا سنگا با تمام لشکر خود تا نزدیک بیانه آمده میتازد. آنهائی که بقراولی رفته بوده اند خبر نتواسته اند رساند، [ل305] بلکه در قلعه هم نتوانستهاند درآمد. مردم قلعه از قلعه دورتر و بیصرفهتر می برآیند. غنیم زورتر آمده اینها را زیر میکند. [436ب] سنگرخان جنجوهه آنجا شهید شد. در وقت غوغا کته بیگ بیجیبه تاخته میبرآید. یک کافر را پیاده کرده در وقت گرفتن او از دست نوکر کته بیگ شمشیرش را گرفته بر کتف کته بیگ میزند. تشویش بسیاری کشید در غزو رانا سنگا نتوانست آمد. بعد از خیلی وقت خوب شد، اما معیوب طور شده. قسمتای و شاهمنصور برلاس و هر کس که از بیانه آمد نمی دانم از ترس ایشان بود یا از جهت ترسانیدن مردم بود، باری جلد و جریء بودن لشکر کافر را بسیار بسیار ستایش و تعریف کردند. از همین منزل سفر کرده شده قاسم میرآخور را با بیلداران فرستاده شد که در پرگنۀ مدهاکور که جای فرود آمدن اردو است چاه بسیاری بکناند. روز شنبه چهاردهم جمادیالاول از نواحی آگره کوچ نموده در منزلی که چاهها کنده شده بود فرود آمده شد. صباح آن از آنجا کوچ نمودیم. در خاطر گذشت که درین نواحی [437] جائی که آب بسیاری داشته باشد و آب آن به اوردو وفا کند یکی سیکری است. احتمال دارد که کافر آب را گرفته فرود آید. ازینجهت برانغار جوانغار غول یسال را ساخته متوجه شدیم. درویش محمد ساربان را با قسمتای که به بیانه رفته آمده هرطرف را دیده و دانسته بودند پیشتر بکنار کول سیکری بجهت دیدن منزل فرستاده شد. در منزل فرود آمده بمهدیخواجه و جماعه[ای] [ل305ب] که در بیانه بودند کس دوانده شد که بیتوقف آمده همراه شوند. نوکر همایون بیگ، میرک مغول را با چند جوان بجهت خبر گرفتن از کافر فرستاده شد. شبش رفته خبر گرفته صباح آن خبر آوردند که کس غنیم از بساور یک کروه پیشتر آمده فرود آمده اند. هم امروز مهدیخواجه و محمد سلطان میرزا و مردم ایلغار که به بیانه رفته بودند آمده همراه شدند. امرا به نوبت بقراولی تعیین شدند. عبدالعزیز در روز نوبت قراولی پیش و پس را ملاحظه نکرده به کانوه رفته است [437ب] که از سیکری پنج کروه راه است. کافر پیشتر کوچ کرده بوده. اینطور بیجلاو پیشرفتن ایشان را دانسته چهار پنج هزار کس یکی رسیده میآیند. عبدالعزیز و ملا اپاق هزار، هزار و پانصد کس تخمیناً بوده باشند. مردم غنیم را قیاس و تخمین و ملاحظه نکرده اینها هم بجنگ مشغول میشوند. بمردم بسیاری بمجرد رسیدن گرفت روان میشوند. بمجرد این خبر آمدن محبعلی خلیفه را با نوکران خلیفه فرستاده شد. ملاحسین را و دیگر بعضیها را ابروق سوبروق از عقب اینها تا رسیدن بکومک فرستاده شد. بعد از آن محمدعلی جنگجنگ را هم فرستاده شد. پیشتر تعیین شدهها که محب علی خلیفه و دیگران باشند عبدالعزیز و همراهانش غنیم را بیجا ساخته توغ او را گرفته ملا نعمت و ملا داود و برادر خورد ملا آپاق و چندی دیگر را گرفته شهید کرده بودهاند. بمجرد رسیدن اینها طاهر تبری، طغائی محبعلی، میتازد. کمک نمیرسد. [ل306] طاهر را همانجا میگیرند. محب علی هم در اثنای جنگ میافتد. بالتو از کندلان [438] آمده محبعلی را میبرآرد. تا یک کروه از عقب ایشان میآیند. بمجرد پیدا شدن سیاهی محمدعلی جنگجنگ میایستند. بما پیاپی خبر آمد که کس غنیم نزدیک آمد. جیبه پوشیده و بر اسپان کیجم انداخته، یراق بسته، تاخته، سوار شدیم. فرمودم که ارابهها را کشیده بیارند. یک کروه آمدیم. کس غنیم برگشته بوده در پهلوی ما کول کلانی بود. بجهت مصلحت آب همین جا فرود آمدیم. ارابهها را پیشتر مضبوط کرده با زنجیرها ارابهها را مربوط کردیم. در هر دو ارابه فاصلهاش هفت هشت گز بوده باشد که زنجیر کشیده میشد. مصطفی رومی بدستور روم ارابه کرده بود. خیلی چست و چسپان خوب ارابهها بود. چون استاد علیقلی ضدانه معاش میکرد ازینجهت مصطفی را در برانغار در پیش همایون تعیین کرده شد. در جاهائی که ارابه نرسید بیلداران خراسانی و هندوستانی و کلندداران را انداخته خندق کندانده شد. ازین تیز و تند آمدنِ این کافر، و از جنگی که در بیانه شده بود، [438ب] و از تعریف و ستایش شاهمنصور و قسمتای و آنهائی که از بیانه آمده بودند در مردم لشکر بیدلی ظاهر میشد. زیرکناندن عبدالعزیز خود برسری شد. بجهت اطمینان خاطر مردم و استحکام ظاهری لشکر در جاهائی که ارابه نرسیده از چوب مثل سهپایه چیزها ساخته میان هر یک ازین سهپایهها که هفت هشت گز باشد از خام گاو [ل306ب] ارغامچیها کرده مضبوط و مربوط کرده شد. تا این اسباب و آلات مهیا و مکمل شدن به بیست، بیست و پنج روز کشید. در همین ایام از کابل نبیرۀ دختری سلطانحسین میرزا، قاسمحسین سلطان، و احمدیوسفِ سید یوسف و قوام اوردوشاه، دیگر از بعضی مردم یگان و دوگان مجموع تا پانصد کس آمدند. محمد شریف منجم شومنفس هم همراه اینها آمد. بابادوست سوچی، که بجهت شراب بکابل رفته بود، از شرابهای موجه غزنین بر سه قطار شتر شراب بار کرده آن هم همراه اینها آمد. درین طور محلی که از وقایع و حالات گذشته و از سخن و کلمات پریشان، چنانکه مذکور شد، در لشکر تردد و توهم بسیار بود. محمدشریف منجم شومنفس اگرچه یارای گفتن بمن نداشت، [439] بهرکس که وا میخورد بمبالغهها میگفت که "درین ایام مریخ بطرف غرب است. هر کس ازین طرف جنگ کند مغلوب میشود." اینچنین شومنفس مردک را که پرسیدند دل مردم بیدل بیشتر شکست. باین سخنان پریشان او گوش نکرده کارهای کردنی خود را در پیش [ل307] گرفته بمهم جنگ بجد و بمصاف کردن مستعد شدیم. روز یکشنبه بیست و یکم ماه شیخ جمالی را فرستاده شد که از ترکشبندان میان دوآب و دهلی هر قدر که [ل307ب] جمع تواند کرد جمع نموده مواضع میوات را تاخته تاراج کرده آنچه از دست او آید تقصیر نکند. تا باینها از آنطرف خدوکی باشد. ملاترکعلی که از کابل میآمد فرمان شد که با شیخ جمالی همراه شده در تاختن میوات و ویران کردن تقصیری نکند. بمغفور دیوان هم بهمین طریق فرمان شد. رفته یک چند مواضع کنار و گوشه و ویران را تاخته و تاراج نموده اسیر کرده اند. از آن ممر بایشان چندانی خدوک نشد. روز دوشنبه بیست و سیوم جمادیالاول به سیر کردن سوار شده بودم. در اثنای سیر در خاطرم رسید که همیشه دغدغۀ [439ب] توبه در خاطرم بر قرار بود و از ارتکاب این امر نامشروع در دل من غباری بود. گفتم ای نفس، چند باشی ز معاصی مزهکش توبه هم بی مزه نیست. بچش نیچه عصیان بیله آلودهلیغینگ نیچه حرمان ارا آسودهلیغینگ نیچه نفسیگگا بولورسین تابع نیچه عمرونگنی قیلورسین ضایع نیت غزو ایله کیم یوروب سین اولماکینگنی اوزونگا کوروبسین [ل308] کیم که اولماک اوزیگا جزم ایتار اوشبو حاتته بیلورسین که ییتار دور ایتار جمله مناهی دین اوزین آریتور بارچه گناهیدین اوزین خوش قیلیباوزنیبو کیچماکلیکتین توبه قیلدیم چاغیر ایچماکلیکتین آلتون و نقره صراحی و آیاق مجلس آلاتی تمامین اول چاق حاضر ایلاب بارینی سیندوردوم ترک ایتیبمینی کونگول تیندوردوم معنی ابیات: چند بعصیان آلودگی تو؟ چند در حرمان آسودگی تو؟ چند به نفس خود تابع میمانی؟ چند عمر خود را ضایع میکنی؟ [440] به نیت غزو که روان شده[ای]، مردن را از برای خود دیده[ای]. کسی که مردن خود را بخود جزم میکند باین حالت که میدانی که میرسد. دور ساز از جملۀ مناهی خود را. پاک ساز از همه گناهی خود را. خوش کرده خود را ازین گذشتن، توبه کردم از شراب آشامیدن. [ل308ب] صراحی و پیالۀ طلا و نقره تمام آلات مجلس را در آن وقت حاضر آورده همه را شکستم. می را ترک کرده دل خود را آسوده ساختم. این صراحی و [ل309] آلات طلا و نقرۀ شکسته شده را بمستحقان و درویشان قسمت کرده شد. اول کسی که در توبه موافقت نمود عسس بود. در ریشتراشیدن و گذاشتن هم موافقت کرده بود . آن شب و صباح آن از امرا و نزدیکیان از سپاهی و غیرسپاهی نزدیک سیصد کس توبه کردند. شرابهای حاضر را ریزانده شرابهای آوردۀ بابادوست را فرمودم که نمک در آنها انداخته سرکه بکنند. در جائی که شرابها ریخته شده بود یک واین کندانده شد. نیت کردم که این واین را سنگ برخیزانده در پهلوی این واین بقعۀ خیری بکنند. در ماه محرم در تاریخ سنۀ نهصد و سی و پنج که رفته گوالیار را [440ب] سیر کردم وقت برگشتن از دولپور به سیکری آمدم. این واین تمام شده بود. پیشتر ازین نیت کرده بودم که اگر برانا سنگاء کافر ظفر یابم تمغا را بمسلمانان ببخشم. در اثنای توبه درویشمحمد ساربان و شیخ زین بخشش تمغا را یاد دادند. گفتم که "خوب یاد دادید. از ولایتهائی که در دست منست تمغای مسلمانان بخشش شد." منشیان را طلبیده فرمودم که این دو امر عظیمالبنیان که واقع شد بجهت اخبار اینها فرمانها بنویسند. بانشاء شیخزین فرمانها نوشته شده بجمیع قلمرو فرستاده شد.
ارسال شده توسط احمدرضا نیکنام در تاريخ شنبه 29 اسفند 1388 ساعت 7:43 قبلازظهر (نظر بدهید)
نویسنده ی فضیلت [سگان] ابوبکر محمد ابن خلَف ابن المرزبان ابن بسّام البغدادی المحوّلی است. هیچ کدام از فرهنگ های زندگینامه تاریخ تولد وی را ذکر نمی کنند اما تقریبا اتفاق نظر عمومی بر این است که وی به سال 921/309 از دنیا رفته است. شیخو در سال 1909 به تبع حاجی خلیفه کاملا سردرگم وی را ابوبکر علی ابن احمد مینامد و سال درگذشت وی را 977 با نقل ازمرجعش، ابن خلکان، 977/ 366 ذکر میکند. بدون تردید درخصوص ابوبکر در اشتباه بود هرچند علی ابن احمد فقیه شافعی معروفی بود و نه مردی ادیب. شیخو می توانست از نبود تالیفات ادبی برای مدخل علی ابن احمد و حتی نبود شروح به اشتباهش متفتن شود... و لم یذکر [ابن خلّکان] لهو شیئا من التألیف، اما’ [ابن خلکان] هیچکدام از تألیفاتش را ذکر نکرده.‘ درحقیقت محمد ابن خلف ابن مرزبان در فرهنگ زندگی نامه ی ابن خلّکان ظاهر نمی شود. بنظر می آید که نویسنده ی ما، مثل تمام اعضاء خانواده ی برجسته ی خود، مشترکا به ابن المرزوبان شناخته می شده است و همین نام در سراسر کتاب برگزیده شده است. اگر ابن خلکان با حذف نام ابن مرزوبان کمکی به ما نمی کند، واژه ی مرزوبان را که مشتق از مرز پارسی، وبان، در معنی آقا و سرور است را تعریف می کند.- واژۀ پارسی مرزبان یا مرزابان- هر چند در عربی مرزوبان- بنابراین، معنای اولیه اش حاکم منطقۀ مرزی است. علاوه بر پس زمینۀ ایرانی مورد اشاره در نام وی، می دانیم که وی تعدادی از آثار فارسی را نیز به عربی برگرداند. روستای المحوّل که ابن مرزبان یکی از نسب هایش را از آن جا می گیرد فقط یک فرسنگ تا بغداد فاصله داشته است. یاقوت، جغرافی دان، آشکار می کند که نویسنده نام المحوّلی را از باب بغداد اخذ کرده است، باب المحوّل، که به روستایی به همین نام در سمت غرب شهر منتهی می شده، و در واقع در همین محل داخل باب می زیست. در ادبیات زندگی نامه، ابن مرزبان به عنوان تاریخ نگار، شرح حال نویس، ادیب و شاعرتوصیف شده است. بنظر می آید از میان تالیفات بسیار وی تعداد اندکی باقی مانده باشد: غیر از فضیلت سگان، فقط ضمّ الثقلا ( نکوهش نامطبوعان)، المنتخب من کتاب الهدایا (گزیده ای از کتاب هدیه ها) و چند شعر. بنظر می رسد که وی نوع حکایت را برای تالیف ترجیح داده باشد و فضیلت سگان از این نوع ادبی پیروی می کند. از فهرست عناوین نقل شده: کتاب در شراب، در هم پیاله ها، خیانت و نیرنگ، عشق، باغها و گلها، القاب غیره، هرچند که او دست به کارهای جدی تر هم زد مانند الحاوی فی علوم القران، در بیست و هفت بخش. این آثار، بنظر می آید، در ابتدا به عربی تالیف شدند، گرچه ابن مرزبان از قرار بیش از پنجاه اثر از عربی به فارسی ترجمه کرد. ترجمۀ کتاب زیر را باعنوان برتری سگان بر بسیاری از جامه برتنان تالیف ابن مرزبان متوفی 309 ه/ 921 به پایان برده ام. به دنبال ویراستاری که به زبان عربی اشراف داشته باشد، هستم. همینطور ناشری که علاقه به چاپ این کتاب داشته باشد. متن عربی این کتاب را در اینجا آورده ام. از دوستانی که میتوانند در زمینۀ ویراستاری و چاپ این اثر ادبی همکاری کنند میخواهم که پس از خواندن این کتاب و درصورت علاقه با اینجانب تماس بگیرند. e-mail:ahmadniknam@yahoo.com
کتاب فضل الکلاب علی کثیر ممّن لَبِس الثّیاب لابن المرزُبان المتوفی عام 309 / 921 [3] بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی سیدنا محمد و علی آله و صحبه و سلم و به نستعین. أنبأ الفقیه ابوموسی عیسی ابن أبی عیسی القابسی، قال: انبأ القاضی ابو القاسم علی بن المحسّن بن علی التنوخی قراءة علیه، قال: حدثنا ابو عمر محمد ابن العباس بن محمد بن زکریا بن حیوّیه الخزّاز، و لفَظَه علینا فی یوم الاربعاء الحادی عشر من رجب سنه احدی و ثمانین و ثلثمائة: انّ ابا بکر محمد بن خلَف ابن المرزُبان اخبرنا، قال: ذکرت- اعزک الله[1]- زماننا هذا و فساد[2] مودة اهله و خسّة اخلاقهم و لوم طباعهم، و أنّ ابعد الناس سَفرا من کان سفره فی طلب اخ صالح[3]، و من حاول صاحبا یأمن زلته و یدوم اغتباطُه[4] (به)[5] کان کصاحب الطریق الحیوان الذی لا یزداد لنفسه[6] إتعابا إلا ازداد من غایته[7] بُعدا، فالامر کما وصفت. و قد روی[8] عن ابی ذرّ الغفاری-رضی الله عنه- انه قال: کان الناس ورقا لا شوک فیه، قصاروا (الیوم) شوکا لاورق فیه. و قال بعضهم: کنا نخاف علی الاخوان کثرة المواعید و شدة الاعتذار ان یخلطوا مواعیدهم بالکذب و اعتذارهم بالتزیّد، فذهب الیوم من یعد الخیر، و مات من کان یعتذر من الذنب. قال لبید [کامل]: ذهب الّذین یُعاشُ فی اکنافهم و بقیتُ فی خلف کجِلد الاَجرَب و أخبرنا ابو العباس المبرّد، قال: حدثنی بعض مشایخنا، قال: کنت عند بشر بن الحارث یوما، فرأیته مغموما فما تکلّم حتی غربت الشمس، ثم رفع رأسه و قال [کامل]: ذهب الرجال المقتدی بفعالهم والمنکرون لکل امر مُنکَر وبقیتُ فی خَلف یزیّن بعضهم بعضا لیدفَعَ مُعور عن مُعور و اُنشدنا لغیره [کامل]: ذهب الذین اذا راونی مقبلا سُروّا و قالوا: مرحبا بالمُقبل وبقی الذین اذا رَاونی مُقبلا غُمّوا و قالوا: لیته لَم یُقبِل و قال آخر [خفیف]: ذهب الناس واستَقَّلوا وصِرنا خَلَفنا فی اراذل نسناسِ فی اناس تَرَاهُمُ العین ناسا فاذا حُقّقوا فَلَیسوا بناس وقال آخر[خفیف]: ذهب المِلح من کثیر من الناس و مات الذین کاموا ملاحا وبقب الاسمجون من کل صنف لیت ذا الموت منهم قد اراحه و قال آخر ذهب الذین اذا غضبت تحملوا و اذا جهلت علیهم لم یجهلوا و اذا اصبت غنیمة فرحوا بها و اذا بخلت علیهم لم یبخلوا و انشدنی ابو عبدالله السدوسی ذهب الذین هم الغیات المسبل وبقی الذین هم العذاب المنرل وتقطعت ارحام اهل زماننا فکانها خلقت لئلا توصل الناس مشتبهون من کشفته منهم کشفت عن الذی لایجمل اما الفقیر فحاسد متفطر حسدا و اما ذو الثرا فیبخل [1]ویظُّنّ اَنّ له بکَثرة ماله فضلا علیکَ و غیره المُتَفَّضِلُ وفال آخر [کامل]: ذهب الکرام فاصبحوا امواتا وَرَقا تُطَیّره الرّیاحُ رُفاتا وتَبَدّلَت عَرَصاتُهُم مِن بَعدهم بِسوی نبات الصّالحین نَباتا وبَقیتُ فی دَهر اُحاذرُ شَرَّه واَخافُ فیه من الصَّدیق بَیاتا وقال آخر [طویل]: و ما النّاس بالنّاس الذین عَهِدتَّهُم و لا الدّارُ بالدَّارِ الَّتی کُنتَ تَعرِفُ و ما کُلُّ مَن تَهوی یُحِبُّکَ قلبُه ولا کُلُّ مَن صاحَبتَهَ لَکَ مُنصِفُ و قال آخر [خفیف]: ذَهب الناسُ و انقَضَت دولةالمجد فکُلُّ الّا القلیل کِلاب إن مَن لَم یکن عَلَی الناس ذِئبا اکَلَته فی ذا الزَّمان الذِّئابُ غیرَ أنَّ الوُجوه فی صوَر الناس و ابدانهم عَلیها الثِّیاب لستَ تَلقی إلا کَذوبا بخیلاً بَین عَینَیه لِلإیاسِ کِتابُ و قال آخر [کامل]: ذَهب الذین فُضولُهم مَعلومه و لهم اذا قَحَط الزّمان جِفان ذهبوا فَلَیس لهم نظیر واحد أَفَلا تَراهم-لا ابا لکَ-کانوا؟ لَم یَبقَ مِن اهل الفضائل و النُّهی إلّا فُلان بِاسمِه و فُلان و قال آخر [کامل]: ذهب الذین عَلیهم وجدِی وبَقیتُ بَعد فِراقِهم وحدِی سَلَف مَضی و بَقیتُ بَعدَهُم وکَذاکَ یذهَبَ مَن أَتی بَعدی تَرَکوا الّذی جَمَعوا لِغَیرهِم وکَذاکَ أَترُکُه لِمَن بَعدی وقال ابو تمَّام [وافر]: فَلَو رُفِعَت سِنات الدَّهر عَنهُ واُلقی عَن مَناکِبِه الدِّّثار لَعَدَّلَ قِسمَه الأیاّمِ فینا ولکن دَهرُنا هذا حِمارُ ولغیره (ایضا) [ خفیف]: ذَهب المِفضَلون و السَّلَفُ المُو فُونَ بُالعَهدِ مِنهم و العُقودِ ثُّم خُلِّفتُ فی هَباء مِنَ النَّاسِ اُقاسیهِم و دَهر شَدید فیهِ سادَ الهِلباجَه الحُوَّلُ القُلَّبُ و السَّیِّد استَوَی بالمَسودِ 9 سُمَّع للاثامِ صُمٌّ عن الخَیر یُنادَون مِن مکان بعید فَلو اَنَّ الأُمور کانَت تُفادی لَفَدَینا المفقود بالموجود واُنشِدنا لِعَلی بن العَبّاس الرّومی [کامل]: ذهبُ الذین تَهُزُّهُم مُدّاحُهُم هَزَّ الکُماة أعِنَّة الفُرسانِ کانوا إذا مُدِحوا رَأوا ما فِیهِمُ فالأریَحیَّه مِنهُم بمکان والمدحُ یَقدَحُ قَلبَ مَن هو أهلُه قَدحَ المواعِظِ قَلب ذِی الایمانِ فَدَعِ الِلّئامَ فَما ثَوابُ مَدیحِهم إلّا ثوابُ عِبادة الأوثَانِ کَم قائِلٍ لی مِنهم و مَدَحتُه بمدائح مِثلِ الرّیاض حِسانِ أحسنتَ ویحَکَ لَیس فیَّ و إنّما أستحسِنُ الحَسَناتِ فی میزانی 10 و أنشَدَنی ابو هَفاّن [بسیط]: لاتَعجَبوا أَن تَرَونی بَینَ أظهُرکم أَمشی و یَرکَبُ قَومٌ ما هم أَحَدا لَئِن عَلا السَّادَه الأحرار سِفلَتُها إنَّ الغناء لَیَعلو المَاء و الزّبَدَا قال: ولقیت إسماعیل بن بُلبُل یوما وهو راجل، فقلت(له) : مالی أراک راجلا ؟ فقال [مُخَلَّعُ البسیط]: أَرجَلَنی قِلّةُ الکِرام وکثرة المالِ فی اللِّئامِ ولیسَ هذا عَلیَّ وحدی هذا شَقَاءٌ عَلََی الأَنام و سألتنی-اعزّک الله تعالی و (اکرمک)- ان أجمع لک ما جاء فی فضل الکلب علی شرار الإخوان، و محمود خصاله فی السّر و الإعلان. فقد جمعت ما فیه کفایة و بیان. ولست أشک انک-اعزّک الله- 11 عارف بخبر عبدالله بن هلال الکوفی المخدوم، صاحب الخاتم، مع جاره لما سأله ان یکتب کتابا إلی ابلیس-لعنه الله- فی حاجة له، فاِن کان العقل یدفع ذلک الخبر فهو مَثل حسن یعرف مثله فی (سائر) الناس، فکتب إلیه الکتاب وأکّده غایة التأکید، و مضی فأوصل الکتاب إلی ابلیس، فقرأه و قبّله وضعه علی عینیه و قال: السّمع و الطاعة لأبی محمد، فما حاجتک؟ قال: لی جار مُکرِم (لی) شدید المیل إلیّ شفوق علیّ و علی أولادی. ان کانت لی حاجة قضاها (لی)، و إن احتجت الی قرض أقرضنی و أسعفنی، وإن غبت خلفنی فی أهلی وولدی یبرّهم بکل ما یجد إلیه السبیل. و ابلیس کلما سمع منه یقول: هذا حسن، و هذا جمیل! 12 فلما فرغ من وصفه قال: فما تحب ان أفعل به؟ قال: ارید تُزیل (عنه) نعمته و تُفقره فقد غاظنی أمره و کثرة ماله وبقاوءه و طول سلامته. قال: فصرخ إبلیس صرخه لم یُسمع مثلها منه قط، فاجتمع إلیه عفاریته وجنده، و قالوا (له): ما الخبر یا سیّدهم و مولاهم؟ فقال لهم: هل تعلمون أنّ الله –عزّ و جلّ –خلق خلقا هو شرّ منی؟ (قالوا: لا. قال: فانظروا الی هذا القائم بین یدیّ، فهو شر منی)! ولو فتّشتَ فی دهرنا لوجدتّ مثل صاحب (هذا) الکتاب کثیرا ممن تعاشره، إذا لَقیک رحّب بک، و اذا غبت عنه أسرف فی الغیبة و یلقاک بوجه المحبّة و یضمر لک الغِشّ و المسبّة. و قد علمتَ ما جاء فی الغیبة، قال صلّی الله علیه و سلم: 13 من کان له وجهان فی الدّنیا کان له یوم القیامه لِسانان مِن نار. و قال صلّی [الله] علیه و سلم: إیاکم و الغیبة؛ فإنّها شّر من الزِنِّی، إنّ الرَّجل لَیَزنی و یَتوبُ فَیتوبُ اللهُ عَلیه، و صاحب الغیبه لا یَغفِرُها الله له حتّی یَغفرها صاحبُها. و عن بِشربن الحارث قال: قال الفُضیل ابن عِیاض: لا یکون الرجل من المتقین حتی یأمنه عدوّه. (ثم قال الفضیل: هیهات ذهب اولئک! و کیف یأمنه عدوه و هو) یخافه صدیقه؟ و قال بعضهم: ذهب زمن الاُنس و من کان یُقارَض، فاحتفِظ من صدیقک کما تحتفظ من عدوّک، و قدّم الحزم فی کل الأمور، و إیاک أن تکاشفه بسرّک فیجاهرَک به فی وقت الشر. انشدنی زید بن علی [کامل]: 14 احذز مَودّة ماذِقٍ خَلَط المراره بالحلاوه یُحصی الذّنوب علیک ایّام الصداقة للعداوه وقیل لبعض الحکما: أَیّ الناس أحقّ أن یتّقی؟ قال: عدوّ قوی و سلطان غَشوم وصدیق مخادع. و اُنشد لدعبل بن علی الخُزاعی [وافر]: عدّو راحَ فی ثَوب الصّدیق شریکٌ فی الصّبوح و فی الغَبوق له وجهَاِن ظاهرُه ابن عَمٍ و باطنه ابن زانیهٍ عتیق یَسُرُّکَ مُقبلا و یَسو غَیباً کذلک یکون أَولاد الطّریق [و] لکثیِّر عَزّة [خفیف]: انت فی معشر اذا غِبتَ عنهم جَعلوا کلَّ ما یَزینُک شینا واذا ما رَأَوک قالوا جمیعا: انتَ مِن اکرم الرّجال عَلینا أَنشدنی ابنُ ابی طاهر الکاتب [خفیف]: حال عمّا عَهِدتََّ رَیبُ الزّمانِ و استحالت مَوَدّة الإخوانِ و استوَی النّاس فی الخَدیعة والمَکر فکُلّ لسانه ِثنان و اعلم-اعزّک الله-أَنّ الکلب لمن یقتنیه اشفق من الوالد علی ولده والأخِ الشقیق علی اخیه. و ذلک أنه یحرس ربّه و یحمی حریمه شاهدا و غائبا و نائما و یقظان لا یقصّر عن ذلک واِن جفوه، و لا یخذلهم و ان خذلوه. و رُوی لنا أنّ رجلا قال لبعض الحکماء: اوصنی. قال: ازهد فی الدنیا و لا تنازع فیها اهلها، 16 و انصح لله-تعالی- کنصح الکلب لاهله فانهم یجیعونه و یضربونه و یأبی إلا ان یحوطهم نصحا. ورُوی (عن) عمر بن شعیب عن ابیه عن جدّه. قال: رأی رسول الله-صلی الله علیه و سلم- رجلا قتیلا؟ فقال: ما شأن هذا الرّجل قتیلاً؟ فقالوا: یا رسول الله، و ثَبَ عَلی غَنَم بَنی زُهره فأخَذَ شاة، فوَثَبَ عَلیه کلب الماشیه فقَتَلَه. فقال (رسول الله)-صلی الله علیه و سلم: قَتَل نَفسه و أضاعَ دِینَه و عَصَی ربّه-عزّ و جلّ- و خان أخاه، و کان الکلب خیرا مِن هذا الغادر. ثم قال ( رسول الله- صلی علیه و سلم-لاصحابه): ایَعجَز أحدُکم أن یَحفَظ اخاه المُسلم فی نفسه (وماله) و أهله کَحِفظ هذا الکلب ماشیه اربابه؟ ورای عمر بن الخطاب-رضی الله (تعالی) عنه - 17 اعرابیا یسوق کلبا. فقال: ما هذا معک؟ فقال: یا امیر المومنین، نِعم الصاحب. ان اعطیتُه شَکَر، و ان مَنَعته صَبَر. قال عمر: نِعم الصاحب، فاستَمسِک به. ورای ابن عمر-رضی الله عنهما- مع اعرابی کلبا. فقال له: ما هذا معک؟ قال: من یشکرنی ویکتم سِرّی. قال: فاحتفظ بصاحبک. و قال الأحنف بن قیس: اذا بَصبَص الکلب لک فَثق ببصبصته. و لا تثق ببصابص الناس، فرّب مُبصَبِص خَوّان. قال الشَعبی: خیر خَصلة فی الکلب انه لا ینافق فی محبته. و قال ابن عباس- رضی الله عنهما: کلب امین خیر من انسان خَؤون. حدثنا القاسم بن محمد الرّصدی، قال: 18 حدثنا مُحرِز بن عون عن رجل عن جعفر ابن سلیمان، قال: رایت مالک بن دینار و معه کلب، فقلت: ما هذا؟ قال: هذا خیر من جلیس السّوء. اخبرنا ابو عمر ابن حیّویه، حدثنا ابو القاسم ابن بنت مَنیع، (قال): حدثنا مُحرز بن عَون بهذا الحدیث، حدثنی ابن ابی طاهر، (قال): حدثنی حمّاد بن إسحاق بن ابراهیم المَوصلی، قال: قال ابی:أتیت یوما الفضل بن یحیی، فصادفته یشرب و بین یدیه کلب، فقلت له: أتُنادم کلبا؟ قال: نعم، یمنعنی أذاه و یکفّ عنی أذی سواه، و یشکر قلیلی و یحرس مَبیتی و مَقیلی. انشدنی الحسن بن عبد الوهاب لرجل یذم صدیقا له و یمدح کلبا [وافر]: تَخیرّت من الأخلاق 19 ما یُنفی عن الکلب فانّ الکلب مجبول علی النُّصرة و الذَّبّ وفیٌّ یَحفَظُ العهدَ و یحمی عرصَة الدَّرب و یُعطیک عَلی اللّین و لا یُعطی علی الضّرب و یَشفیکَ مِن الغَیظ و یُنجیک کن الکرب فلو أشبهتَه لم تکُ کانونًا علی القلب و ذکر بعض الرواة، قال: کان للربیع بن بدر کلب قد ربّاه، فلما مات الربیع و دُفن جعل الکلب یتضرّب علی قبره حتی مات. (قال) : و کان لعامر بن عنترة کلاب صید و ماشیة و کان یحسن صحبتها. فلما مات عامر لزمت الکلاب قبره حتی 20 ماتت عنده و تفرق عنه الأهل و الأقارب. و رُوی لنا عن شریک، قال: کان للاعمش کلب یتبعه فی الطریق إذا مشی حتی یرجع، فقیل له فی ذلک، فقال: رأیت صبینا یضربونه ففرّقت بینهم و بینه، فعرف ذلک لی فشکره. فإذا رآنی بصبص لی و تتبّعنی. و لوعاش-أیدک الله- الاعمش إلی عصرنا ووقتنا هذا حتی یری أهل زماننا هذا و یسمع خبر أبی سَماعة المُعَیطی و نظائره لازداد فی کلبه رغبه و لی محبة. قال: هجا ابو سماعة المعیطی خالد بن برمک و کان إلیه محسنا. فلما ولی یحیی الوزارة دخل الیه ابو سماعة فیمن دخل من المهّنئین، فقال: أنشدنی الأبیات التی قلتها. فقال: ما هی؟ قال: قولک [خفیف]: 21 زُرتُ یحیی و خالدا مخلصا للّه دینی فاستصغرا بَعضَ شانی ولو انِِّی ألحَدثُّ فی الله یَوما او لو انّی عَبَدتّ ما یَعبُدان ما استَخفّا-فیما أَظُنّ- بِشانی ولاصُبحتُ منهما بمکان إنّ شکلی و شکل من جَحَد اللهَ و آیاتِه لمُختلفان قال ابو سماعة: ما اعرف هذا الشعر و لا من قاله. قال له یحیی: ما تملک صدقه إن کنت تعرف من قالها؟ فحلف. فقال یحیی: و امرأتک طالق؟ فحلف. فأقبل یحیی علی الغَسّانی و منصور بن زیاد و الأشعثی و محمد بن محمد العَبدی، و کانوا حضورا فی المجلس، فقال: ما أحسبنا إلا و قد احتجنا إلی ان نجدّد لأبی سماعة منزلا و آلة و خدما و متاعا. 22 یا غلام، اِدفع الیه عشرة آلاف درهم و تختا فیه عشرة اثواب. فدفع الیه (ذلک). فلما خرج تلقاه اصحابه یهنئونه و یسألونه عن امره. فقال: ماعسیت ان اقول إلا انه ابن زانیه ابی الا کرما. فبلغَت یحیی کلمته من ساعته، فأمر بردّه فحضر، فقال له: یا أبا سماعه، لم تعرف من هجانا أولم تعرف من شتمنا؟ فقال له ابو سماعه: ما عرفته-ایها الوزیر- افتراء و کذب علیّ. فنظر الیه یحیی ملیّا ثم أنشأ یقول [وافر]: اذا ما المرءُ لَم یَخدش بظُفر ولَم یُوجَد له ان عَضَّ نابُ رَمی فیه الغَمیزة مَن بَغاها وذلّل من قرابَته الصِّّعابُ قال ابو سماعة: کلّا- ایها الوزیر-و لکنه کما قال [بسیط]: 23 لن یبلغ المجد اقوامٌ و اِن شَرفوا حتی یَذِلّوا، و إن عَزّوا، لاَقوام ویُشتموا فتَرَی الألوان مُسفِرة لا صَفحَ ذُّلٍ و لکن صَفحَ أحلام فتبسّم یحیی، و قال: إنا عذرناک و علمنا انک لن تدع مساوی شیمک و لؤم طبعک، فلا أعدمک الله ما جبلک علیه من مذموم أخلاقک! ثم تمثل قائلا [وافر]: متی لم تَتّسع اخلاق قومٍ یَضِق بهم الفسیح من البلاد إذا ما المرءُ لم یُخلق لَبیباً فلیس اللُّبٌّ عن قِدَم الولاد ثم قال: هو- والله - کما قال عمر ابن خطاب-رضی الله عنه: المؤمن لا یَشفی غَیظه. ثم أنّ أبا سماعة هجا بعد ذلک سلیمان بن ابی جعفر و کان الیه محسنا، 24 فأمر به الرشید فحُلِق رأسه و لحیته. و مثل أبی سماعة کثیر کرهنا ان نطّول الکتاب بذکرهم. وروی عن بعضهم أنه قال: الناس فی هذا الزمان خنازیر، فإذا رأیتم کلبا فتمسکوا به فإنه خیر من الناس هذا الزمان. قال الشاعر [بسیط]: اُشدُد یَدَیک بکلب اِن ظَفِرتَ به فاکثر الناّس قد صاروا خنازیرا و انشدنی ابو العباّس الأزدی [وافر]: لَکلبُ النّاس إن فَکَّرت فیه أَضَرُّ عَلیک مِن کلب الکلاب لِأنّ الکلبَ تَخسؤه فیَخسا و کلبُ الناّس یَربِضُ للعِتاب واِنّ الکلب لا یُؤذی جلیساً و انتَ الدَّهر مِن ذا فی عذاب حدّثنا احمد بن منصور عن ابیه عن الأصمعی، قال: 25 حضرت بعضَ الاعراب الوفاة و کلب فی جانب خیمته، فقال لأکبر و لده [مُنسَرِح]: اوصیکَ خیرا به فِانّ له صَنائعاً لا أزالُ احمدها یََدلُّ ضیفی عَلَیّ فی غَسَقِ الیل إذا الناّر نامَ موقِدُها اخبرنی ابو الفضل احمد بن ابی طاهر، قال: اخبرنی بعض الأدباء، قال: کان لابراهیم بن هرمه کلاب اذا أبصرت الأضیاف بشّت لهم و لم تنبح و بصبصت بأذنابها بین ایدیهم، فقال یمدحها [کامل]: و یَدُّل ضَیفی فی الظَّّلام إذا سَری إیقادُ ناری أو نُباح کلاب حتّی اذا واجَهنَه و عَرَفنه فَدّینَه ببصابص الأذناب 26 وجَعلن ممّا قد عَرفن یَقُدنه و یَکَدنَ اَن یَنطِقن بالتَّرحاب قال (الأصمعی): سمعت بعض الملوک و هو یرکض خلف کلب و قد دنا من ظبی، و هو یقول من الفرح: إیه فدتکَ نفسی! وقال ابو نواس [رجز]: مُفُدَّیات و مُحَمَّیاتها مُسمّیاتٍ و مُعَلّماتها وله ایضا [رجز]: اَنعَتُ کلبا اهلُهُ مِن کَدّه قد سَعِدَت جُدودُهم بجدّه فکُلّ خَیر عندهم مِن عنده یَظَلّ مولاه له کعَبده یبیتُ أَدنی صاحب مِن مَهده وإِن عَرا جَلّلَه ببُرده ذا غُرّه مُحَجّلاً بزَنده، تَلذُّ منه العَینُ حَسنَ قَدّه یا حُسنَ شِدقَمه و طول خَدّه! تَلقی الظِّباءُ عَنَتا مِن طَرده
یا لک مِن کلب نَسیجُ وحده! وله فی هذا المعنی أشیاء حسان و معان مختاره. ومما یدل علی قدر الکلب کثرة ما یجری علی ألسنة الناس بالخیر و الشر و المدح والذم، حتی لقد ذُکر فی القران وفی الحدیث و فی الأشعار و الأمثال، حتی استعمل علی طریق الفأل و الطیره و الاشتقاقات الاسماء. فمن ذلک اَکلَبُ بن ربیعه و مُکلَّب بن ربیعه بن نِزار و کلاب ابن ربیعه و کُلیب بن یربوع و مُکالب بن ربیعه بن نزار و کلاب بن یربوع و مثل هذا کثیر. و الکلب-ایّدک الله- منافعه کثیرة فاضلة علی مضاره، بل هی غامره لها و غالبه علیها. و لم تزل القضاه و الفقهاء و العّباد و الولاه و النسّاک الذین یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر لا ینکرون اتخاذها، و هم مع ذلک یشاهدونها فی دور الملوک فلو 28 علموا أنّ ذلک یکره لتکلوا (فیه) و نهوا عن اتخاذها، بل عندهم أنهم إذا قتلوا الکلب کان فیه عقوبه، و أنّ من کان امر بقتلها فی قدیم الزمان إنما کان لمعنی و لعله، و أنّ هذه الکلاب بمعزل عن تلک. و قال عمر بن الخطاب- رضی الله عنه : مَن لا یَعرف الامور یقول إنّ الکلب من السِّباع. و لو کان کذلک لما اَلِف الناس، و استوحش من السّباع، و کَرِه الغیاض، و اَلِف الدّور و استوحش من البراری و جانَبَ القفار و اَلِف المجالس و الدیّار. کیف یکون کذلک و هو لا یرضی لنفسه بالنوم و الرّبوض علی الأرض، و هو لا یری بِساطا و لا وساده إلا علاها و جلس علیها، رابِضا، فهو لا یجد إلی کل موضع جلیل نظیف سبیلا فیُقَصِّرَ عنه، و تراه متخیّرا ابد! 29 ارفع المواضع فی المجلس و ما یصون صاحبه. قلت: و الکلب یعرف صاحبه و کذا السّنور و هما یعرفان اسماهما و مواضع منارلهما، و یالفان موطنهما. و اذا طردا رجعا، و اذا اجیعا صبرا، و اذا اهینا احتمالا. وللکلب ایضا من الفضائل اثباته وجه صاحبه و نظره الیه فی عینه و فی وجهه و حبّه له و دنوّه منه حتی ربما لاعبه و لاعب صبیانه بالعض الذی لا یولم و لا یوثّر و له تلک الانیاب التی لو انشبها فی الشجر لاثّرت. قال بعض الشعرا ایها الشّانی الکلاب اصخ لی منک سمعا و لا تکوننّ حبسا انّ فی الکلب فاعلمنّ خصالا من شریف الفعال یعددن خمسا 30 حفظ من کان محسنا ووفاء للذی یتخذه حربا و حرسا و اتباع لرحله و اذا ما صار نطق الشّجاع للخوف همسا و هو عون لنابح من بعید مستجیر بفربه حین امسا قال ابوبکر الصدیق: ان الرّجل فی البادیه اذا ضّل الطریق و هاله اللیل نبح نباح الکلاب لتنبح کلاب الحیّ فیتبع اصواتها حتی یصیر الی الحیّ. و قال آخر: ان قوما راوک شبها لکلب لا راوا للظلام صبحا مضیا انت لا تحفظ النام لخلق و هو یرعی الذ،ام رعیا وفیا یشکر النزر من کریم فعال آخر الدهر لاتراه نسبّا 31 و تنادیه من مکان بعید فیو افیک طائعا مستحیا ان سولی و بغیتی و منای ان اراک الغداه کلبا سویا و قد انشدنی ابو عبیدة لبعض الشعرا یعرّج عنه جاره و شقیقه وینبش عنه کلبه. و هو ضاربه قال ابو عبیدة: قیل هذا الشعر فی رجل من اهل البصرة خرخ الی الجباّنة ینتظر رکابه، فاتبعه کلب له، فطرده و ضربه، و کره ان یتبعه، ورماه بحجر، فادماه، فابی الکلب الا ان یتبعه. فلما صار الی الموضع و ثب به قوم کانت لهم عنده طائلة. و کان معه خار له و اخ، فهربا عنه و ترکاه و اسماهو فجرح جراحات کثیرة، ورمی به بئر، 32 وحنی علیه التراب حتی واراه و لم یشّکوا فی انه قد مات، و الکلب مع هذا یهّر علیهم و هم یرجمونه. فلما انصرفوا اتی الکلب الی راس البئر، فلم یزل یعوی و یبحث فی التراب بمخالبه حتی ظهر راس صاحبه و فیه (بقیة) نفس یتردد، و قد کان اشرف هلی التلف و لم یبق فیه الا حشاششة نفسه، ووصل الیه الروح. فبینما هو کذلک اذ مرّ اناس، فانکروا مکان الکلب وراوه کانه یحفر قبرا، فجاوا فاذا هم بالرجل علی تلک الحال، فاستخرجوه حیّا و حملوه الی اهله. و زعم ابو عبیدة ان ذلک الموضع یدعی بئر الکلب. و هذا الامر یدل علی وفا طبیعی و الف غریزی و محاماة شدیدة و علی معرفة و صبر و کرم و غنا عجیب و منفعة تفوق المنافع. 33 وحدثنی عبد الله بن محمد الکاتب، قال: حدثنی ابی عن محمد بن خلّاد، قال: قدم رجل علی بعض السلاطین، و کان معه عامل ارمینیة، و عندما کان منصرفا الی منرله، مر فی طریقه بمقبرة و اذا قبر علیه قبة مبنیة مکتوب علیها: هذا قبر الکلب، فمن احب ان یعلم خبره فلیمض الی قزیة کذا و کذا فان فیها من یخبره. فسال الرجل عن الفریه، فدلوه علی شیخ، فبعث الیه و احضره و اذا شیخ قد جاوز المائة سنة. فساله فقال: نعم، کان فی هذه الناحیة ملک عظیم الشان، و کان مشهورا بالنرهة و الصید و السفر. و کان له کلب قد رباه و سماه باسم، لا یفارقه حیث کان، فاذا کان وقت غدائه و عشائه اطعمه مما یاکل. فخرج 34 یوما الی بعض متنزهاته و قال لبعض غلمانه: قل للطباخ یصلح لنا نریدة لبن، فقد اشتهیتها فاصلحوا ! و مضی الی ممتزّهه. فوجه الطباخ، فجائ بلبن و صنع له نریده عظیمة، و نسی ان یغطیها بشی و اشتغل بطبخ شی آخر. فخرخت من بعض شقوق الحیطان افعی، فکرعت من ذلک اللبن، و مجّت فی الثریدة من سمّها من سمخّا، و الکلب رابض یری ذلک کله- ولو کان له فی الافعی حیله لمنعها، و کان لا حیلة للکلب فی الافعی و الحیّه. و کان عند الملک جاریة خرسا زمنا قذ رات ما صنعت الافعی. و وافی من الصید فی آخر النهار فقال: یا غلمان، اول ما تقدمون الیّ الفزیدة. (فلما وضعت) بین یدیه اومات الخرسا الیهم فلم یفهموا ما تقول، و نبح الکلب و صاح، فلم یلتفتوا الیه، و لجّ فی الصیاح 35 فلم یعلموا مراده. ثم رمی الیه بما کان یرمی الیه فی کل یوم، فلم یقربه و لجّ فی الصّیاح. فقال لغلمانه: نحوه عنا فان له قصة! و مدّ یده الی اللبن، فلما رآه الکلب یرید ان یاکل و ثب الی وسط المائده و ادخل فمه فی اللبن، و کرع منه، فسقط میتا و تناثر لحمه. و بقی الملک متعجبّّا منه و من فعله، فاومات الخرسا الیهم، الیهم، فعرفوا مرادها بما صنع الکلب. فقال الملک لند مائه و حاشیته: انّ شیئا قد فدانی بنفسه لحقیق بالمکافاة، و ما یحمله و یدفنه غیری. و دفنه بین ابیه و امه و بنی علیه قبة و کتب علیهما ما قرات، و هذا ما کان من خبره. اخبرنی ابئ العلا بن یئسف القاضیريا، قال: حدثنی شیخ کان مسنا صدوقه انه حج سنة 36 من السنان، قال: و برّزنا احمالنا الی الیاسریّة، و جلسنا علی قراح نتغدّی، و کلب رابض بجو ارنا، فرمینا الیه من بعض ما ناکل. ثم ارتحلنا و نزلنا بنهر الملک. فلما قدمنا السفرة اذا الکلب بعینه رابض بجوارنا کالیوم الاول. فقلت للغلمان: قذ تبعنا هذا الکلب و قد وجب حقه علینا فتعهدوه. و ننفض الغلمان السفرة بین یدیه، فاکل. ولم یزل تابعا لنا من منزل الی منزل علی تلک الحال، لا یقدر احد ان یقرب جمالنا و لا محاملنا الا صاح و نبح، فکنا قد امنا من سلّال و غیره الی مکخ. و عزمنا علی الخروج فی عمل الی الیمن، فکان معنا الی ارض قبا، ورجعنا الی مدینه السلام و هو معنا. ذکر ابو عبد الله عن ابی عبیذة النحوی و ابی الیقظان سُحیم بن حفص و ابی الحسن 37 علی بن محمد المدائنی عن محمد بن حفص بن سلمه بم مهارب، و قد حدثنا بهذا الحدیث ابو بکر عبد الله بن محمد بن ابی الدنیا باسناد ذکره، و هو حدیث مشهور انّ الطاعون الجارف اتی علی اهل دار، فلم یشّک احد من اهل المحله فی انه لم بیق فیها صغیر و لا کبیر. و کان قد بقی فی الذار صبّی رشیع یحبوا و لا یقوم، فعمد من بقی اهل تلک المحله الی باب الدار، فسدوه. فلما کام بعد ذلک باشهر تحوّل الیها بعض ورثه القوم، ففتح الباب، فلما افضی الی عرصة الدار اذا هو بصبی یلعب مع جرو کلبة کانت لاصحاب الدار. فلما ذآها الصبی حبا الیها، فامکنته من (رضاعة) لبنها، فعلموا ان الصبی بقی فی الدار و صار منسیها، و اشتد جوعه. 38 ورای جرو الکلبة یرضع، فعطف علیهما، فلما سقته مرة ادامت له و ادام هو الطلب (تلک امدة، فسبحان مسبب الاسباب). اخبرنی علی بن محمد، قال: حدثنی (فحمد) ابن الحسین بن شداد، قال: و لانی القاسم خلافة احمد بن میمئن بنیسابور، فقصدت دور الراسییّن الی علی بن احمد الراسبی، فنزلت فی بعض منارلها، فوجدت فی جواری جندیا من اصحابه یعرف بنسیم و کان رجلا وسیما نظیفا، و اذا کلب له یخرج بخروخه و یدخل بدخوله، و اذا جلس علی بابه قرّبه و غطّاه بدوّاج کان علیه. فسالت الراسبّی عن محل الغلام و کیف یرضی الامیر بدخول الکلب علیه اویسکت عن ذلک و لیس بکلب صید. قال ابو الولید (الراسبی): سله عن حدیثه، فانه یخبرک بشانه. فاحضرت الغلام و سالته عن السبب الذی استحق به الکلب هذه المنزله. 39 فقال (لی): هذا خلّصنی بعد الله-عز وجل- من امر عظیم. فاستشنعت هذا القول منه، و انکرته علیه. فقال لی: اسمع حدیثه فانک تعذرنی. کان یصبحنی رجل من اهل البصرة یقال له محمد بن بکر لا یفارقنی، یواکلنی و یعاشرنی علی النبیذ و غیره منذ سنتین. فخرجنا (نقاتل) اهل الدیّنور، فلما رجعنا و قربنا من منزلنا-کان فی وسطی همیان فیه جملة دنانیر، و معی متاع کثیر اخذته من الغنیمة قد وقف علیه باسره، و نزلنا الی موضع، فاکلنا و شربنا ، فلما عمل الشراب (فیّ) عمد الیّ فشّد یذّی الی رجلیّ، و اوثقنی کتافا، ورمی بی فی واد، و اخذ کا ما کان معی، و ترکنی، و مضی، و ایست من الحیاة. و قعد هذا الکلب معی، ثم ترکنی، و مضی، فما کان 40 باسرع من ان و افانی و معه رغیف (خبز)، فطرحه بین یدّی، فاکلته، و لم ازل احبو الی ان اتیت موضعا فیه ما، فشربت منه، و لم یزل الکلب معی باقی لیلتی یعوی الی ان اصبحت. فحملتنی عینای، و فقدت الکلب، فما کان باسرع من ان وافانی ئ معه رغیف، فاکلته. و فعلت فعلی فی الیوم الاول، فلما کان فی الیوم الثلث غاب عنی.فقلت: مضی یجیئنی بالرغیف، فرمی به الی، فلم استتم اکله الا و ابنی علی رأسی یبکی. فقال: ما تصنع هاهنا، و ما هی قصتک؟ و نزل فحلّ کتافی، و من دلّک علیّ؟ فقال: کان الکلب یائتینا فی کل یوم، فنطرح له الرغیف علی (عادة) رسمه، فلا یاکله، و قد کان 41 معک، فانکرنا رجوعه، و لست انت معه، و کان یحمل الرغیف بفیه، و لا یذوقه، و یخرخ یعدوه، فانکرنا امره، فاتّبعته حتی وقفت علیک. فهذا ما کان من هبری و خبر الکلب، فخو عندی اعظم قدرا من الاهل و القرابة. قال: ورایت اثر الکتاف فی یده قبیحا. و حدثنی ابو عبد الله قال: حدثنی ابو الحسین محمد بن الحسین بن شداد، قال: قصدتّ دیر مخارق الی عبد الله ابن الطبری النصرانی الذی کان یتقلد النّزل للمعتضد بالله، فسالته احضاری وکیلا له یقال له ابراهیم بن داران، و طالبته باحظار الادلّاء لمساحه قریة تعرف بباصیری السّفلی. فقال لی: یا سیدی قذ وجهت فی ذلک. فقلت له: انا علی الطریق جالس، و ما اجتاز بی احد. فقال لی: اما رایت الکلب الذی کان بین ایدینا؟ قد وجهت به. فغلظ ذلک 42 (علی) من قوله، و امرت به ونلته بما انا استغفر الله-عر وجل- منه. فقال: ان لم یحضر القوم الساعة فانت من دمی فی حلّ. فما مکث بعد هذا القول الا ساعة حتی وافی القوم مسرعین، و الکلب بین ایدیهم. فسالته: کیف تحملّخ الرساله؟ فقال: اشد فی عنقه رقعة بما احتاج الیه] و اطرحه علی المحجّه، فیقصد القوم، و قد عرفوا الهبر، فیقروون الرقعة، فیمتثلون ما فیها. و حدثنی لص تائب، قال: ذخلت مدینة قذ ذکروها لی، فجعلت اطلب شیئا. ووقعت عینی علی صیرفی موسر، فما زلت احتال حتی سرقت کیسا له، و انسللت. فما جزت غیر بعید و اذا بعجوز معها کلب قد وقعت علی صدری تبوسنی و تلزمنی و تقول: یا بنی فدیتک! و الکلب یبصبص و یلوذ بی، ووقف الناس 43 ینظرون الینا. و جعلت المراة تقول: بالله انظروا الی الکلب کیف قد عرفه! فعجب الناس من ذلک، و شککت انا فی نفسی، و قلت: لعلها ارضعتنی و انا لا اعرفها. و قالت: سر معی الی البیت اقم عندی. فلم تفارقنی حتی مضیت معها الی بیتها و اذا عنذها جماعة احداث یشربون و بین ایدیهم من جمیع الفواکه الریاحین. فرحبوا بی، و قرّونی، و اجلسونی معهم. و رایت لهم بزّة حسنة، فوضعت عینی علیها، و جعلت اسقیهم، و یشربون، و ارفق بنفسی الی ان ناموا، و نام کل من فی الدار. فقمت، و کوّرت ما عندهم، و ذهبت اخرج، فوثب علّی الکلب و ثبة الاسد، و صاح و جعل یتراجع و ینبح الی ان انتبه کل نائم، فخجلت و استحییت. فلما کان النهار فعلوا مثل فعلهم امس، و فعلت انا ایضا بهم مثل ذلک. 44 و جعلت اوقع الحیلة فی امر الکلب الی الیل، فما امکنتنی فیه حیلة. فلما ناموا رمت الذی رمته فاذا الکلب قد عارضنی بمثل ما عارضنی به (اولا)، فجعلت احتال ثلاث لیال. فلما ایست طلبت الخلاص منهم باذنهم و قلت: اتاذنون لی- اعزکم الله- فانی علی اوفاز. فقالوا: الامر الی العجوز. فاستاذنتها، فقالت: هات ما معک الذی اخذته من الصیرفی، و امض حیث شئت، و لا تقم فی هذه المدینة لانه لا یتهیّا لاحد ان یعمل فیها معی عملا. فاخذت الکیس، و اخرجتنی، ووجدت انا ایضا منای ان اسلم من یدها، فکان قصارای ان اطلب منها نفقة، فدفعت الیّ شیئا، و خرجت معی حتی اخرجتنی عن المدینة، و الکلب معها حتی اخرجتنی عن المدینة ووقفت و مضیت و الکلب یتبعنی حتی تعدت، 45 ثم تراجع ینظر الِّ و یلتفت و انا انظر الیه غاب عنی. اخبرنی بعض الفیوج من اهل الجبل، قال: کنت انا مع جماعة خارجین الی اصبهان، فلما صرنا الی بعض الطریق مررنا بخان قدیم خراب لیس فیه احد و اذا صوت کلب ینبح و ادا حرکة شدیدة. فدخلنا باجمعنا الخان فإذا نحن برجل من اصحابنا نعرفه من الفیوج کان معه کلب لا یفارقه حیث کان، و إذا بعض المبنّجین قذ وقع علیه. فکان الفیج فطنا، فلما رأی (المبنّج) أن حیلتة لیست تنفذ له علیه طرح فی عنقه و ترا لیخنقه به. فلما رأی الکلب ذلک ثار ألی المبنّج، (ووثب علیه)، فخمش وجهه، وعض قفاه، و طرح منه قطعة لحم، فسقط المبنّج مغشیا علیه. فخلصنا من عنق صاحبنا الوتر، و کان قد اشرف 46 علی التلف، و قبضنا علی المبنج، و کتّفناه بوتره، ورفعناه الی السلطان. و حدثنی ابراهیم بن برقان، قال: کان فی جوارنا رجل من اهل اصفهان یعرف بالخصیب و معه کلب له جاء به من الجبل. فوقع بینه و بین جاره خصومة إلی ان تواثبا. فلما رأی الکلب صاحبه و اثبه، فوضع مخالبه فی اخدعیه، و عض قفاه حتی رأیت الرجل قد غشی علیه و دماوه تجری علی الارض. قال بعض من یذم الکلاب: الناس ینامون فی اللیل الذی جعله الله –تعالی- سکنا، و یتصرفون فی النهار الذی جعله الله- عز و جل- مسرحا. و خم علی ضد ذلک. فاحتجّ من یرد علیه، فقال: ان سهرهم باللیل و نومهم بالنهار خصلة ملوکیة. و لو کان غیر ذلک کان الملوکبه اولی. 47 و انما انتبها باللیل لأن اللیل ینتشر فیه الصوص، و یکثر التسلق و النقوب و السرقة ممن إذا افضی إلی منزل قوم لم یرض إلا بالقتل و رکوب السوء و نهب المال فهی تحرس من هذه (الاحوال)، و تنبّه اصحابها. انشدنی بعض الادبا تاه فلبی و این منّی قلب ا« ردّ السرور یا قوم صعب شرّدته خیانة من صدیق انا مستسلم له و هو حرب مضمر للنّفاق و القلب منه مبطن بغضه و بادیة حبُّ قلت یوما له وقد مضّنی منه فعال اتی بها: انت کلب! قال: للمزح فلت ذا ام لثلبی؟ قلت: للثّلب، قال: ما فیه ثلب 48 شیمة الکلب حفظه لولیّ و عن الحیّ فی دجی الّیل ذبُّ یحفظ الجار للجوار و یمسی ساهر المقلتین، یحنوه سغب یرقد النائمون امنا و یمسی خائفا خلکم، یحاکیه صبّ و تری الکلب فی المهامه غوثا ویجیب الّهیف، و الناّر تخبو فتراه ینابح الکلب خوفا والی الصوت فی دجی الّیل یحبو فلمذا بخسته الحظّ؟ قل لی! لم تشن شبهه و ما فیه سبّ انشدنی بعض المدنییّن یصف کلبها له بالشدّة یقال له موق: یا موق، لا ذقت بوس العیش یا موق! ولا منیت بشرب فیه ترنیق دوهامة کرحی بذر ململه وبرثن فیه للاجواف تخریق 49 صماته غضب و نبحه کلب و عنده شغب ما فیه ترفیق العقر نیته، و الموت کئّته مجتار ساحته بالشّر مرهوق والسّیف و الرّمح ادنی منه بادرة والنّبل اهون منه و المزاریق والتّرک والدیلم المحذئر شرّهما والزّنج من بعد والروم البطاریق جماعة القوم ان مرّوا بساحته فعنده لاجتماع القوم تفزیق او مرّ جیش علیه کلهّهم بطل اذا اناخت بهم من خوفه النّوق قلت لصدیق لی: اتعرف فی هذا المعنی شیئا؟ قال: نعم. وانشدنی: قال لی احمد، و احمد کهل لیس فی النّاس مثله اثنان حسن خلق و حسن خلق و علم بارع زانه بنطق لسان 50 هو فی الحفل زینة و جمال ولدی الشّرب زینة البستان و اذا المرء ضاق بالهم صدرا فرّج الهّم احمد المرزبان یا خلیلی حفظت فی الکلب شیئا قلت فی الذم؟ قال: فی عظم شان قال لی: خذ اخی فاظهر مقالا قد حوی فیه من ظریف المعانی فی مدیح الکلاب مع دم قوم فارانی العیان قبل العیان قال: انّی اراه اوفی ذماما من کثیر عرفت فی الاخوان وامین المغیب یلقی بوجه ولقوم من الوری وجهان شاکر للقلیل غیر کفور وکفور الکثیر فی الخلّان حارس للحریم یدفع فی اللیل عن القوم ساهر الاجفان 51 مثل لیث العرین تلقاه لمّا حلّ فی جوف خیسه شبلان عارف للجمیل یغضی حیاء حین تلقاه للفتی عینان صابر نافع حفوظ الوف دافع مانع بغیر امتنان الین الخلق معطفا لحمیم ولاعدائه کحد السّنان و اری النّاس غیر من انت منهم خلقوا کالذئاب و الثیران وممن افسد الصدیق حدمته و قام الکلب لمصرته ما اخبرونا عن ابی الحسن المدائنی یرفعه عن عمروا بن شمّره قال: کان للحارث بن صعصعة ندما لا یفارقهم شدید المحبة لهم. فبعث احدهم بزوجته، فراسلها. و کان للحارث کلب (قد) ربّاه، فخرخ الحارث فی بعض متنزهاته، و معه ندماوه، و تخلّف عنه ذلک 52 الرجل. فلما بعد الحارث عن منزله جاء ندیمه الی زوجته، فاقام عندها یاکل و یشرب، فلما سکرا و اضطجعا، و را الکلب ان قد صار علی بطنها و ثب علیهما، فقتلهما. فلما سکرا و اضطجعا، ورای الکلب انه قد صار علی بطنها و ثب علیهما، فقتلهما. فلما رجع الحارث الی منزله و نظر الیهما عرف القصة، و اوقف ندماءه علی ذلک، ثم انشاء یقول: و ما زال یرعی ذّمتی و یحوطنی و یحفظ عرسی و الخلیل یخون فیا عجبا للخلّ یهتک حرمتی ویا عجبا للکلب کیف یصون قال: ثم هجر من کان یعاشره، و اتخذ کلبه ندیما و صاحبا، فتحدث به العرب، و انشاء یقول: فللکلب خیر من خلیل یخوننی وینکح عرسی بعد وقت رحیلی 53 ساجعل کلبی ما حییت منادمی وامنحه ودّی و صفئ خلیلی و ذکر ابن داب قال: کان للحسن بن مالک الغنوی اخوان وندمان، فافسد بعضهم حدمته، و کان له علی باب داره کلب قد ربّاه، فجاء الرجل یوما الی منزل الحسن، فدخل الی امراته، فقالت له: قد ابعد، فهل لک فی جلسة یسرّ بها بعضنا ببعض؟ فقال: نعم. فاکلا و شربا، ووقع علیها، فلما علاها و ثب الکلب علیهما، فقتلهما. فلما جاء الحسن، ورآهما علی تلک الحال تبیّن ما فعلاه، فانشأ یقول: و اضحی خلیلی بعد صفو مودّتی صریعا بدار الذّل اسلمه الغدر و طی حرمتی بعد الاخاء و خاننی فغادره کلبی و قد ضمّه القدبر قال الاصمعی: کان لمالک بن الولید 54 اصدقاء لا یفارقهم و لا یصبر عنهم. فارسل احدهم الی زوجته فأجابته، و جاء لیلة، و استخفی فی بعض دور مالک عند امراته، و مالک لا یعلم بشی من ذلک. فلما اخذا فی شانهما و ثب کلب لمالک علیهما، فقتلما، و انشأ یقول: کلّ کلب حفظته لک ارعی ما بقی لو بقی لیوم التّناد من خلیل یخون فی النّفس و المال وفی العرس بعد صفو الوداد و قال آخر: و اذا قلت: ویک للکلب اخسأ! لحظتنی عیناک لحظة تهمه اتری انّنی حسبتک کلبا انت عنه من ابعد النّاس همّه ذکروا ان صعصعة بن خالد کان له صدیق 55 لا یفارقه، فجاء یوما فرآه قتیلا علی فراشه مع امراته، فایقن بخیانتهما، فقال: الغدر شیمة کلّ نذل سفلة والکلب یحفظ عهدک الدّهرا فدع اللّئام، و کن لکلبک حافظا فلتامننّ الغدر و المکرا وحدثنی بعض اصدقائی، قال: خرجت لیلة و انا سکران، فقصدت بعض الساتین لأمر من الأمور، و معی کلبان لی کنت ربّیتخما، و معی عصا. فحملتنی عینی، فاذا الکلبان ینبحان و یصیحان، فانتبهت لصیاحهما، فلم ار شیئا انکره، فضربتهما، و طردتهما، و نمت. ثم عاودا الصّیاح و النباح، فانبهانی، فلم ار شیئا انکره ایضا، فوثبت الیهما، و طردتهما. فما احسست الا وقد سقطا علیّ یحرّکانی بایدیهما و ارجلهما کما یحرّک الیقظان الناوم لامر. 56 هائل. فوثبت فاذا باسود سالخ قد قرب منی، فوثبت الیه، فقتله، ثم انصرفت الی منزلی. فکان الکلبان بعد الله –عز و جل – سببا لخلاصی. و یروی انخ کان لمیمونه زوج النبی –صلی الله علیه و سلّم – کلب یقال له مسمار. و کانت اذا حجّت خرجت به معها، فلیس یطمع احد من العرب فی رحلها مع مسمار. فاذا رجعت جعلته فی بنی جدیلة و انفقت علیه. فلما مات قیل لها: مات مسمار. فبکت، و قالت: فجعت بمسمار! وحدثنی ابو محمد عبد الرحمن بن عبد الله، قال: حدثنا یحیی بن ایوب عن یونس بن زید عن ابی رافع، قال: کانت الزّهری کلبة صید، فکان یطلب لها الفحول یلتمس نسلها. قال: و کان رجل یشرب عنده قوم، فرای منهم رجلا یلاحظ امراته، فقال: 57 کل هنیئا و ما شربت مریئا ثّم قم صاغرا! فغیر کریم لا احب الندیم یومض بالعین اذا ما خلا بعرس النّدیم وحدثنی صدیق لی انه کان له صدیق ماتت امراته،و خلّفت صبیا. و کان له کلب قد رباه، فترک یوما ولده فی الدّار مع الکلب، و خرج لبعض اشغاله. و عاد بعد ساعة، فرای الکلب فی الدهلیز، و هو ملوّث بالدم وجهه و بوزه کله، فظن الرجل انه قد قتل ابنه، و اکله. فعمد الی الکلب، فقتله قبل ان یدخل الدار. ثم دهل الدار، فوجد الصبی نائما فی مهده، و الی جانبه بقیة افعی قد قتلها الکلب کانها خشبةو و اکل بعضها، فندم الرجل علی قتله اشد ندامة] و دفن الکلب.
ارسال شده توسط احمدرضا نیکنام در تاريخ چهارشنبه 9 مرداد 1387 ساعت 1:36 بعدازظهر (نظر بدهید)
داستان حی ابن یقظان ابوبکر محمد ابن طفیل را مقدمه ای بر فلسفه یا "حکمت" که توسط نام دارترین فیلسوف اسلام، شیخ و استاد، ابو علی سینا عرضه شده است، توصیف می کنند. این داستان برای مقابله با آنچه ابن طفیل تاثیر مخرب شبه- فلسفه در اسپانیای مسلمان می دانست نوشته شده است. حی ابن یقظان از اینرو، در یک سطح، نوعی کتاب مقدماتی برای فلسفه ی اسلامی است. کتاب، پیش از آنکه چهارچوبۀ روایت پسری با منشاء نامعلوم را که بدست غزالی در جزیرۀ متروکی بزرگ می شود را بنیان گذارد، استخوان بندی ارجاعیش را با نقدی کوتاه و گزیده از فلسفۀ اسلامی بنا می نهد. منشاء نامعلوم پسر برای نویسنده موقعیتی برای پرداختن به نظریه مبدا زندگی فراهم می کند. همچنانکه پسر بتدریج از محیط اطرافش با خبر می شود، شروع به درک این مطلب می کند که به نوعی از سایر حیوانات متفاوت و درعین حال بدلیل مزیت فنی که با دستانش کسب می کند برتر است. در هفت سالگی، ضربۀ روحی ناشی از مرگ غزال پسر را به جستجو، که درون مایه مرکزی کتاب است، می کشاند: جستجو برای یافتن روح زندگی. با مشاهدات و تاملات طولانی، با کشف اتفاقی آتش وبه پشتوانۀ هوش طبیعی، قوۀ ابتکار و خردمندی رو به تزاید و بی شائبه اش، او بر محیط پیرامونش مسلط می شود وبرعلوم طبیعی مهارت کسب می کند. به موازات دانش علمی اش، حی ابن یقظان، که همان نام عنوان کتاب است یعنی پسر زندۀ بیدار، آگاه از تنوع دنیا پی به کمال آن و از موضوع خاص دریافت حسی، به معرفت شناسی منتزع از صورت های کلی پی می برد. او استنباط می کند که وجود خدا علت ضروری، و هم غیر جسمانی و ابتدایی جهان است و محرک ابتدایی آن. در همین حین به بسیاری از قضایای مابعد الطبیعه می پردازد. او استنباط می کند که خودش یا کنهش که با آن، علتِ ضرورتاً موجود را دریافته است می بایست غیر جسمانی باشد، با این قابلیت که به خداوند برسد و بدینگونه خوشبختی ابدی را بدست بیاورد. برای نیل به این مقصود راهکاری عملی می اندیشد و پای به راهی می گذارد که تمام دانش ها به آن ختم می شود و مقصود زندگی است. با تأمل ومداومت، به خود می آموزد که از محسوسات و آگاهی فرا تر رود تا سرانجام در پایان هفتمین سال زندگیش، به حد کمال دست می یابد. در این مقطع، با آبسال مجتهد در دین و زهد آشنا می شود به او زبان علم دین (اسلام طبیعتاً) آموخته و حی هم با قدری احتیاط می پذیرد. آبسال بسهم خود خردمندی حی را تفسیرمتعالی دین وحی می داند و برتر ازبهرۀ وی ازاقرار به ایمان. حی ملتهب از شوق به دعوت به دین با دو سفری که به جزیره های همسایه می کند، جائیکه اکنون دوست قدیمی آبسال، سلامان، حکمرواست، در صدد ارشاد مردم برمی آید. اما در آنجا با خشونت نیمه پنهانی مواجه می شوند و حتی بهترین گزینه ها برای تعلیم و ارشاد را بی میل و یا ناتوان بر انجام تعهدات لازم می یابند، پس از تلاش دست برداشته به جزیرۀ حی بازمی گردند تا باقی عمر را صرف اندیشه و عبادت بکنند. در این چند صفحه، نویسنده نظریۀ (شاید گواهی کلمه ی بهتری باشد) تکامل انسان را ارائه می کند، از ظاهراً شروعی تصادفی تا انجامی هدف مند. هر بخش داستان بیانگر خط سیر اندیشه ای مشخص و منسجم است و تمهیدی به نوبۀ خود برای اندیشۀ بعدی. نتیجه پرداختی سامانمند از حوزه های مورد علاقۀ فلسفۀ اسلامی قرون میانه است. از منظری امروزین، اشکال وارد کردن به جزئیات حی ابن یقظان دشوار نیست. بیشتر فیزیک اشتباه است و اشتباه نجومی ناخوشایندی درکار است؛ کالبدشکافی بیشتر نظری است تا عملی. نویسنده داستان برای باوراندن زندگی منزوی حی با دشواری روبرو است. با وجود ناتوانی قهرمان از فهم زبان انسان، اورا وامی دارد تا گاه گاه با خود تکلم کند. افزون بر آن، براحتی نمی توان دریافت که چطور حی بدون زبان، به تفکر سامان مند و پیچیده دست می یابد. با این وجود، حی ابن یقظان، سر در آستانه ایمان فرود نمی آورد، برای شفاعت اولیاء توشه ای بر نمی گیرد وطلبی از ماوراء طبیعت نمی کند. ثبات روش پیشرفت حی بی رحمانه می نُماید اما نویسنده هیچ گاه از خواننده نمی خواهد که خرد را به سویی بیفکند و یا آنچه که می گوید را بر مبنای اعتماد بپذیرد. اعتبار استنتاجاتش بر وجود خدا هر چه که باشد، گمانه ای دشوار است، همان گونه که مفسری ملاحظه کرده است،.... نویسنده تصدیق می کند که هیچ دلیلی نمی تواند وجود داشته باشد: آنانکه وصفش می کنند نمی توانند. تنها آنانکه پیوسته اند و می دانند درک می کنند جدیت بایسته ابن طفیل در رویکرد معقول به درون مایۀ محوری کتابش است که خواننده را متقاعد می کند که هم پای خردی حقیقی و پیراسته است و به رازی رهنمون می شود. حی ابن یقظان نمونه ای از صناعت دلنواز هنر فیلسوف واقعی است. ابو بکر محمد ابن عبد الملک ابن طفیل- که در دنیای لاتین قرون میانه به ابوالبشر شهرت دارد- در دهه ی اول قرن دوازدهم در شهر اندلسی وادی اش (گوادیکس امروز) 60 کیلومتری شمال شرقی قرناطه به دنیا آمد . از زندگی اش جز اندکی نمی دانیم. در قرناطه به تحصیل پرداخت، بعداً به عنوان پزشک مشغول کار شد تا سال 1154 که منشی حاکم ایالت قطاع و تنجیر شد. در سال 1164، به مقام پزشک دربار مراکش در عهد سلطان الموحد، ابو یعقوب یوسف، منصوب شد. " دوست خوب، با اخلاص و گشاده دست" که رسماً در خطاب است، هم چنانکه پیداست خوانندگان وسیع تری را می جوید، شاید کسی جز حامی اش، سلطان نباشد. اندلس در نیمه ی اول سده دوازده ام گرفتار درگیریهای گروهی بود که موقتا با بدست گرفتن قدرت وسیله ی موحدون بین 70- 1150 از پایگاهی در مراکش پایان یافت. افزون بر به ارمغان آوردن درجه ای از ثبات به کشور و فراغت از پیشروی خزنده مسیحیان اسپانیا، موحدون ایدئولوژی ملهم از بنیان گذارشان، ابن تومرت، (متوفی 1130) را معرفی کردند. ایدئولوژیی که دعوت به بازگشت به قطعیات منابع مقدس به منزله ی اساس دین می کرد و ملحقات به ایمان و عبادت را که وسیله ی زمان و سنت ها روایی یافته بودند و بدست موسسات دینی را نفی می کرد. بدین منظور موحدون گروه های مذهبی- سیاسی را تعلیم داده و در سراسر قلمرو شان به مناصب اداری و قضائی گماردند. این سیاست با مخالفت دامنه دار تاسیسات مذهبی روبرو شد و مشخص نیست که آیا از پشتوانه ی همه جانبه برخوردار شده باشد یا نه- اجماع تاریخ نگاران بر این است که حکمروایی موحدون بر مبنای تهدید نیروی نظامی باقی ماند. با این حال، ویژگی بارز حکومت موحدون تقابل بین راست اندیشی جزمی رسمی و ترغییب به پژوهش در دربار است و درمدت هفتاد سال زمامداری، فلسفه، علم، و هنرها در دایره ی خاص بالید. ابن طفیل در تمام علوم زمان خویش متبحر بود و فردی ازنزدیکان به عصر وی می گوید که از او نوشته هایی در طب، فیزیک، فلسفه و الهیات دیده است. با این حال، تنها آثار باقی مانده از وی که می توان با قطعیت به وی نسبت داد حی ابن یقظان و پاره هایی شعر می باشند. احتمالاً او حی ابن یقظان را بین 79-1169 نوشت. او همچنین عهده دار جذب محققین بسیار به درباراست.در مقام فیلسوف، ابن رشد شهرت گسترده تری در اروپای لاتین بدست آورد اما تاثیرمتعاقب ابن طفیل نافذ بود. در 1671، ترجمه ی لاتین حی ابن یقظان وسیله ی ادوارد پوکاک به همراه اولین متن چاپی عربی آن منتشر شد. در سال 1708 سایمون اوکلی، پروفسور عربی ومتاله کیمبریج، اولین ترجمه از عربی به انگلیسی را عرضه کرد. در نتیجه ی ترجمه ی پوکاک و اوکلی ، حی ابن یقظان در اواخر قرن هفدهم و اوایل قرن هجدهم توجهات بسیاری را در سراسر اروپا به خود جلب کرد و محتمل است که نویسنده ی داستان دیگری دربارۀ ساکن جزیره ای متروک، طرح داستان کتاب ابن طفیل را برای شرح دستیابی کمال معنوی و فکری ادمی اقتباس کرده باشد ... رابین سون کروزو اولین بار در سال 1719 منتشر شد در حالیکه منطق مبحث پسر ولخرج مسیحیت در زنده بیدار اثر بخش نیست، بسیاری از بخش های داستان دفو بازگو کنندۀ داستان ابن طفیل است. تاثیر حی ابن یقظان در فلسفه ی اسپینوزا، لایبنیتز، و روسو نیز شناخته شده اند. ابن طفیل تا آخر عمر سلطان، 1184، در خدمتش باقی ماند وتا یک سال بعد از او در قید حیات بود. وی در سال 1185 در مراکش وفات یافت. در پایان عمر، بنظر می آید که تمام علایقش را ترک گفته و به عبادت و تفکر پرداخته باشد. او یکی از پیشگامان وچهره های مورد تکریم روزگار خویش بود وپسر ابو یعقوب و جانشینش، منصور، شخصاً شهر سوگوار را هدایت کرند. تاریخ نگار علم، جرج سارتون، حی ابن یقظان را بعنوان " یکی از اصیلترین کتابهای قرون میانه" می ستاید با این وجود ابن طفیل هیچ ادعا بر اصالت فلسفی نکرد. بسیاری از ایده ها، تمثیل ها، و دلایلی که عرضه می کند از نوشته های محققین که در بخش مقدمه ی کتاب آمده است برگرفته شده است، جایی که نویسنده به آثار مشخصی از فارابی، ابن سینا، غزالی و ابن باجه اشاره می کند. نفوذ اندیشه های یونانی- ارسطویی، افلاطونی، نو افلاطونی، در حی ابن یقظان آشکار است. فرهنگ اسلامی البته وارث سنت فلسفی یونانی است، همانگونه که اروپای ابتدای رنسانس وارث سنت اسلامی شد. در بعضی مقاطع، با این حال، فلسفه با نظرات اسلامی همخوانی نمی کرد و منجر به تهمت های متناوب بی ایمانی و ارتداد برعلیه فیلسوفان می شد. تناقض ظاهری بین ایده ی ازسطویی قدمت دنیا- اینکه دنیا همیشه بوده و همیشه خواهد بود- و اعتقاد دینی خلق در زمان یکی از ان موارد است ( و یکی از جالب ترین بخش های حی ابن یقظان آنجایی است که ابن طفیل قهرمان داستان را وا می دارد تا این دو اعتقاد را آشتی دهد) ...
جیم کالویل زندۀ بیدار
ارسال شده توسط احمدرضا نیکنام در تاريخ چهارشنبه 2 مرداد 1387 ساعت 3:07 قبلازظهر (نظر بدهید)
کتابشناسی ترجمه های لاتین ازرساله های عربی درعلم نجوم و تنجیم
برآورد می شود که حدود ده هزار نسخه دستنویس در زمینه ی اختر شناسی وعلم هیئت به عربی، ترکی و فارسی در کتابخانه های مختلف سراسر جهان موجود باشد. (1) این دستنوشته ها کمتر مورد مراجعه و مطالعهی دانشمندان ترک،عرب و ایرانیان قرار گرفته اند و گرد فراموشی و غفلت از آنها زدوده نشده است. کثیری از این رساله ها در قرون وسطی به زبان لاتین ترجمه شدند که باید گفت این ترجمه ها ی لاتین هم آنچنان که شایسته است مورد مطالعه ی محققان دنیای اسلام قرار نگرفته اند و بسیاری از این رساله ها و یا اسامی اشخاص و یا اماکنی که در این رساله ها از آنها ذکری به میان امده ناشناخته مانده اند. فرانسیس کارمودی حدودا پنج دهه قبل با استفاده ازمطالعات لین ثورندایک اقدام به چاپ کتابشناسی ترجمه های لاتینی رساله های عربی در زمینه ی اختر شناسی کرد. در این نوشتار به معرفی اجمالی کتابشناسی ارزشمند فرانسیس کارمودی می پردازیم. کارمودی در مقدمه ی کتاب خود از زحمات علمی جرج سارتون، بروکلمان و لین ثورندایک یاد کرده ، کتاب تاریخ جادو و علم تجربی لین ثورندایک را بسیاربا ارزش ارزیابی میکند. به گفته وی، "ثورندایک گنجینه های زیادی از اسناد یافت و تا انجا که توانست به شناسا ئی آنها و نقششان در تکامل تفکر غربی پرداخت. خدمت او به آیندگان بواسطه اطلاعات با ارزشیست که در پانوشت های بسیار عرضه کرد."( ص 2) کارمودی در کتابشناسی خود به معرفی 260 رساله لاتینی که برگردان رساله های عربی در زمینه علم نجوم وتنجیم است پرداخته است. علاوه بر آن 80 رساله ی دیگر را که به صورت کامل شناسایی نشده اند را ذکر کرده است .در پایان کتاب نیزفهرستی از 600 جمله آغازین از رساله های لاتینی ( صص 175-188) را آورده است. این فهرست بر اساس فهرست ثورندایک است. کارمودی جملات آغازین مقدمه ی نسخه ها را به علاوه جملات آغازین فصل های مختلف یک رساله را ذکر می کند تا امکان شناسایی پاره رساله های لاتین بیشترشود.از این روست که تعداد جملات آغازین از تعداد رساله های مورد اشاره بیشتر است. ترجمه های لاتین در فصول زیر به ترتیب زمان تالیف رساله های اصلی عربی دسته بندی شده اند: ستاره شناسان یونانی؛ دوره اول (80-850 م)؛ سنت نو (850-900 م )؛ تالیفات مجهول؛ دوره کلاسیک (860- 1020)؛ دوره دائرة المعارف (1000-1200)؛ تألیفات غربی (1142-1350). ذیل هر نویسنده ی عربی نویس پس از مقدمه ی کوتاهی، فهرستی از ترجمه های لاتین اثار وی آمده است که با نام مترجمین لاتین آنها به شکل زیر بخش هایی در آمده اند. صدها رساله ی لاتین مکان یابی شده اند و تاریخ نسخه، تعداد برگ ها و نسخه هایی که چاپ شده اند نیز ذکر شده است. کارمودی اذعان دارد که فهرست وی از تر جمه های لاتینی رساله های عربی درزمینه ستاره شناسی ممکن است فقط حدود نیمی از نسخه های موجود را در بر بگیرد و بسیاری از نسخه ها هنوز ناشناخته مانده اند. اگر به تاریخ این ترجمه ها نگاه کنیم مشاهده می کنیم که این ترجمه ها تقریبا تماما مربوط به قرن دوازدهم می شوند، جان سویلی، افلاطون تیولی، ژرارد کرمونایی، هیو سانتالایی، هرمان کارنثیایی و رابرت چستری از جمله ی مترجمین هستند.(2) ادوارد کندی پس از بررسی کتاب کارمودی می نویسد: " برای ماشاء الله به تنهایی 161 نسخه ی لاتین از آثار مختلف وی و برای ابو معشر 150 نسخه موجود است."(3) فصل اطلاعات جالبی راجع به این رساله مجهول، که گفته می شود Liber nouem iudicum سلطان بابل زمانیکه فردریک دوم به بیت المقدس سفر می کند (1229م) بوی اعطا میکند، عرضه میکند . مارسل دستومبس درنقد خود بر کتاب کارمودی این پرسش را مطرح می کند: سؤالی که پیش می آید این است که آیا تصویری که این مطالعه ارائه می کند بازگو کننده ی تمام یا نسبت بزرگی و یا فقط بخشی از ستاره شناسی عربی نوشت در ترجمه های لاتین است". همو ادامه می دهد: کمتر کسی می داند که، برای مثال، در قرن 14م ترجمه هایی اززیج های سنجری که به سال 1115 م به عربی نوشته شده بودند بدست کریسوخوسوس وآرگیروس به زبان یونانی برگردانده شدند. ترجمه ی لاتینی که برای کاردینال بساریون به سال 1420 انجام گرفته هنوزدر کتابخانه ی مارسیانا نگهداری می شود. ایضا ترجمه های ایتالیایی و اسپانیایی از این رساله های عربی نیزدر این کتابشناسی گنجانده نشده اند. برای مثال ذکری از ترجمه ی اسپانیایی زیج البتّانی نشده است. این نسخه مشهور در آرسنال نگهداری می شود. اگر نظری به فهرست مولفین شناخته شده بیاندازیم خواهیم دید که از 300-400 ستاره شناس و ریاضی دان ایرانی یا عربی که در کتابشناسی های سوتر و بروکلمان ذکرشان رفته، فقط صحبت از27 ریاضی دان و یا ستاره شناس شناخته شده به میان آمده؛ یعنی کمتر از یک دهم از کل.هیچ ترجمه ای از حبش، صوفی، ابو الوفا، ابن یونس، کوشیار ابن لبّان، سگزی، عمر خیام، نصیر الدین، ابن شاطر،ابن سینا دیده نمی شود. ابو ریحان بیرونی ذکر شده است ولی هیچ کدام از آثار اصلی وی نیامده است...علاوه بر المجسطی بطلمیوس، فقط دوجدول فلکی برگردانده شده، یعنی، جداول مسلمه-خوارزمی بر اساس اصل هندی، هند- سند، و جداول تولیدویی ارزاقل. این دومی حقیقتا از شهرت زیادی برخوردار بود و نسخه های بسیاری از این جدول همچنان نگهداری می شود. بخش کوچکی از جدول فلکی سومی وسیله ی ابن کمّاد ازطریق تنها نسخه ی بر جا مانده از آن شناخته شده است. در نظر دستومبس جریان ترجمه در اوایل قرن 13 م متوقف شده است: یکی از آخرین آثار ترجمه شده کتاب صورالکواکب، تالیف به سال 964، عبدالرحمن صوفی است که به سال 1224 در زمان حکمروایی امپراطور فردریک دوم ، شاید در پالرمو، و دوباره به سال 1256 به دستور الفونسو دهم به لاتین برگردانده شد.(4) خالی از فایده نیست که گفته شود کثیری ازترجمه های لاتینی آثار دانشمندان اسلامی همینطور اصل عربی آن آثار از میان رفته اند.(مثلا در آتش سوزی کتابخانه ی اسکوریال اسپانیا ) در ذیل فهرست مطالب کتابشناسی پروفسور کارمودی می آید: مقدمه کتابشناسی بطلمیوس سایرستاره شناسان یونانی
بخش نخست: دوره نخست
[Messehalla] 1.ماشاء الله (پیش از 800) [Omar Alfraganus Tiberiadis] (2. طبری (وفات815 ) [Zahel Benbriz] 3.سهل [Alcoarismi] 4.خوارزمی [Filii Moysi filii Sekir] . 5. بنو موسی ابن شاکر [Albohali Alchait] 6.ابوعلی الخیاط بخش دوم: سنن جدید Hermes 7. هرمس Dorotheus Sidonius [Doronius, Dorochius] 8.دوروثیوس سیدونیوس Jirjis [Gergis] 9.جرجیس ؟ ناشناخته شاید جرجیس ابن عمید Bethemناشناخته 10-بثم Al-Qalander [Arcandam, Calendrinus; Argafalau] 11-القلندر؟ ناشناخته [Alkindus] 12-الکندی (وفات بعد از 870) [Gafar] 12- الف.جعفر ایندوس ؟ناشناخته [Albumasar] 13. ابومعشر جعفر ابن محمد بلخی (وفات 885) Sadan 13. الف. سدان ؟ سعید شاذان ابن بحران Al-Andruzgar 14- اندروزجار ؟ ابن زاده فرخ بخش سوم: تالیفات ناشناخته 15.Liber nouem iudicum I 16.Liber nouem iudicum II بخش چهارم: دوره کلاسیک [Alfraganus] . 17. الفرغانی ابو العباس احمد ابن محمد ابن کثیر [Thebit Benchorat]( 901-830) 18. ثابت ابن قرّه ابن مروان الحرّانی ابو الحسن
[Albategni] 19. البتّانی محمد ابن جابر ابن سنان الحرّانی، ابو عبد الله [Hametus filius Iosephi] 20. احمد ابن یوسف ابن ابراهیم ابو جعفر المصری 912وفات حدود [Quosti filius Luce] وفات حدود 912 21. قسطا ابن لوقا بعلبکی [Rasis, Rhazes, Albubethi filii Zacharie] 22. رازی [Albubather Alkasan] 23. ابوبکر الحسن ابن الخصیب الفارسی الکوفی
[Haly Embrani] وفات 960 24. علی عمرانی علی ابن احمد [Alhacen, Aboali] 25. حسن ابن هیثم [Abulcasim] 26.المجریطی ابوالقاسم مسلمه ابن احمد المجریطی القرطبی وفات1007 بخش پنجم: دوره دائرة المعارف ها [Alcabitius Abdylaziz] 27.القبیصی عبد العزیز ابن عثمان ابن علی وفات 967 [Haly Abenragel] 28.علی ابن ابی رجال [Albiruni] 29. بیرونیوفات 1048 [Haly Abenrudian] 30.علی ابن رضوان وفات 1068 [Arzerchel] 31 الزرقالی [Alghazel] 32-الغزالی [Geber Aven Afflah] 33. جابر ابن افلح [Abiyafar] 34.احمد ابن یوسف ابن کمّاد [ Aven Alpetraus, Abuysac, Alpetrangius] 35. البطروجی ابو اسحاق بخش ششم: تالیفات غربی 36.نظریات سماوی 37.جان سویلی 38.لئوپولد اتریشی 39. جان اشندنی 40-گیودو بناتی 41- متفرقه اعلام جملات آغازین اَعلام اسامی خاص و موضوعات تخصصی ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
Francis Carmody’s Bibliography Beitrage z. Gesch. der philos. u. Theol. des. Bibliotheca Mathematica, A. Bjornbo’s description of C. Brockelmann, Geschichte der arabischen litteratur, M. Casiri, Bibl. Arabico-hispana escurialensis, 2 vols., Catalogus codicum astrologicorum graecorum, J. Corbett, Catalogue des mss. alchimiques latins, l, H. Derenbourg, Les Manuscrits arabes de l’Escurial, 3 vols., C.H. Haskins, Studies in the History of Mediaeval Science, J. Houzeau and A. Lancaster, Bibliographie generale de l’astronomie, 2 vols., Albertus Magnus, De libris licitis, in Opera vol.5, L. Thorndike on Hermetic texts in Melanges Pelzer, Millas Vallicrosa, Las Traducciones orientales en los manoscritos de la Biblioteca C. Nallino, Al-Battani Opus astronomicum, vol. 1, G. Sarton, Introduction to the History of Science, 3 vols., 1927-1948 F.Saxl, Verzeichnis astrologischer und mythologischer illustrierter Handschriften …, D.W. Singer, Catalogue of Latin and Vernacular Alchemical Manuscripts, vol. 3, M. Steinschneider, “ Die Europaischen Ubersetzungen aus dem Arabischen …,” Sitzungsb. Der k. Akad. der Wiss. in Wien, phil.-hist. Kl., vols. 149 (1905) and 151 (1906) L. Thorndike, History of Magic and Experimental Science, 4 vol., New York, 1923-1934 (plus notes from his letters to me) L.Thorndike and P. Kibre, A Catalogue of Incipits of Mediaeval Scientific Writing in Latin, Zeitschrift d. deut. morgenlandische Gesellschaft E. Zinner, Verzeichnis der astronom. Hands. des deutschen kulturgebietes, Zeitschrift fur Mathematic und Physik, Omnibus Editions [Note. Several copies of each edition have usually been consulted; they differ in imprint and pagination and are often bound factitiously with other editions, thus hiding their identity; they were studied primarily with reference to the texts they contain which are by Ptolemy.] 1. 1484 (Sept.) and 1484/1485 (Jan. 15), venetiis, per Erhardum Ratdolt (Ptolemaei Quadripartitum, Centiloquium, Hermes, Bethem, Masha’ allah, Rasi, Sahl) [ 2. 1492 (Kal. Jun.), Venetiis, per me Aluisium (ابوبکر، هرمس، رازی) [Census] 3. 1493/1494 (20 Dec., 13 Kal. Jan.), Venetiis, per Bonatum Locatellum (Quadripartitum, Centriloquiu, Abu Bakr, Bethem, Hermes, Masha Allah, Razi, Sahl) [hain 13544, BM, BN, Cesus] 4. 1501 (23 Feb.), Venetiis, per Jo. Baptistam Sessa ( Abu Bakr, Hermes, Razi) 5. 1507, Venetiis, Petrus 6. 1509, Venetiis, Petrus 7. 1519 (6 Feb.), Venetiis, mandato heredum Octauiani Scoti (exact reprint of 1493) [BM, BN, Census] 8. 1524/1525, Venetiis (G. Trapezuntius, Ali ibn abi r-Rijal, Tabari) 9. 1533 (Mar. and Apr.), Basiliae, ex officina Ioannis Hervagii (Firmicus, Maternus, Ptolemy, Bethem, Hermes, Masha Allah, Razi, Sahl, Tabari) [BN] 10.1541 (reprint of 1533; Some copies bear the imprint “apud Henricum Petrum” 11. 1546, Norimbergae, 12. 1549, Norimbergae (same imprint as ed. 1546: masha allah) [NY Public] 13. 1551 ( Mar.), Basiliae, in officina H. Petri ( reprint of 1541) [ BM, BN, Census] 14- 1551 ( Apr.) Basiliae, ex ex officina Ioannis Heruagii (per Ioannem Heruagium, (reprint of 1533) [BM, BN, Census] 15. 1557, Basiliae, reprint of 1541 16. 1559 (Sept.), Basiliae, Petriana (Porphyrius, Ptolemy, Abu Ma’shar) 17. 1641, Ulmae (Astronomica Aphoristica: Ptolemy, Hermes, (Razi); reprinted (?) 1674, Ulmae (same contents); not seen ------------------------------------------------------------------------------------------- یاد داشت ها: 1- مراجعه کنید به:
2-از میان مترجمینی که نامشان در کتابشناسی فرانسیس کارمودی آمده می توان به نام افراد زیر اشاره کرد: John of Seville, Gerard of Cremona, Plato of Trivoli, Canon Salio or Solomon, Abraham bar Hiyya, Aegidius de Tebaldis, Petrus de Regio, Yhuda ben Moshe, Hugh of Santalla, Michael Scot, Herman of Carinthia, Adelard of Bath, Robert of Chester, Abraham Ibn Ezra, William of Aragon, William de Lunis.
3- نگاه کنید به: Review author[s]: E. S. Kennedy, Speculum, Vol. 32, No. 2. (Apr., 1957), pp. 339-341 -نگاه کنید به:4
Review author[s]: M. Destombes Isis, Vol. 49, No. 4. (Dec., 1958), pp. 457-458
معادل لاتین اسامی خاص فوق الذکر: Cardinal Bessarione, Marciana Library, Chrysococcus, Argyros. El Escorial, incipit, Explicit, Toledan Tables, H. Suter, Fredric II, Alfonso X
نام کامل کتاب کارمودی: Arabic Astronomical and Astrological Sciences in Latin translation A critical Bibliography by Francis J. Carmody University of
ارسال شده توسط احمدرضا نیکنام در تاريخ جمعه 30 شهريور 1386 ساعت 11:01 قبلازظهر (تعداد نظرات : ۲)
در میان نسخه های خطی عربی، خاطراتی از مردان و کتابخانه ها ایگناتای یولیانوویچ کراچکوفسکی
ایگناتای یولیانوویچ کراچکوفسکی درچهارم مارس سال 1883 بدنیا آمد. او وهمکارش و. ا. ژوکوفسکی ، محقق ایران شناس، هر دو شاگرد ویکتور رومانویچ روزن (1849-1908) ، مستشرق نامدارروس، بودند. کراچکوفسکی سالها در کتابخانه های ترکیه و کشور های عربی و کتابخانه ی سن پیترز بورگ به تحقیق و مطالعه بر روی نسخ خطی عربی پرداخت. حاصل تلاش وی 344 اثر و 48 یادداشت است که در کتابشناسی زیر آمده است. وی در سال 1951 وفات میکند. در این قسمت ترجمه گزیده ای از کتاب وی ، در میان نسخ خطی عربی، آمده است: "ایوان آفانا سویچ نسخه ی خطی عجیبی را برایم آ ورده است. در این لحظه در تلاشم که رابطه بین اعراب و ساکنان سرزمینهائی که فتح کردند را برای خود معلوم سازم، تا دلیل گشترش عربی به سوریه را دریابم. در فهرست ذکری از نسخه ی عربی نا شناخته ای از اناجیل یافتم. از ایوان افاناسویچ خواستم که آنرا برای من بیاورد اما آنچه که برایم آورد در واقع ورق کاغذی بزرگ بود که تقریباَ کل میز را پوشاند. وقتی آنرا باز کردم با تعجب دو کلمه با حروف عربی دیدم که با نقطه چین های بیشمار بر کل ورق ترسیم شده بود. آن دو کلمه " الکساندر نیکو لا یویچ" بود. با شگفتی بسیاراز نزدیکتر نگاه کردم و در یافتم که آن نقطه چین ها در واقع خطوط بسیار ریزعربی اند و آن دو کلمه که با آن نقطه چین ها شکل گرفته بودند متن کامل اناجیل را در بر دارند. اما چرا "الکساندر نیکولا یویچ"؟ وقتی که در گزارش کتابخانه در یافتم که نسخه خطی به سال 1868 بدست آمده است و از آن رزق الله حسون، خوش نویس، سیاست مدار، شاعر حادثه جو است همه چیز بر من روشن شد. این ملی گرای عرب برای حفظ جان ازترکیه و از راه قفقاز به شوروی می گریزد. ظاهرا با کمک ژنرال بوگوسلاوسکی، دیپلماتی روس در قسطنطنیه. حسون چند سالی را در سنت پیترزبورگ می گذراند و با ساده لوحی تلاش می کند که مساعدت الکساندر دوم را برای تاسیس کشور مستقل عربی جلب کند. این نسخه، شاهکاری ماهرانه در خوشنویسی، ظاهرا به عنوان هدیه ای برای امپراطور در نظر گرفته شده بوده. حسون با ناکامی از نیل به این هدف، راهی انگلیس میشود تا از آنجا با جزوات تحریک آمیز وطنز های زهر اگین به مبارزه اش با سلطان ترک و ترک دوستان عرب ادامه دهد. با مستشرق کمبریج، ای. ه. پالمر،مردی زیرک وماجراجوکه به نحواسرارآمیزی درسینا بدست بادیه نشینان به سال 1882 به قتل میرسد، رفاقت پیشه می کند. دو سال پیش از آن حسون درشرایطی اسرارآمیزدر انگلستان و بنا برشایعاتی بدست عوامل سلطان ترک مسموم می شود و به زندگی پایان میدهد. حسون عاشق و خبره در ادبیات بود. نسخه های دستنویس وی زینت بخش مجموعه های بیروت، البو، و لندن است. وی مهمان دوستی روسها را با اشعاری بااحساس، هر چنداشعاری خام ، و ترجمه ی عربی بسیارابتکاری از حکایات کریلوف جبران کرد." (ص 4) ---------------------------------------------------------- Among Arabic Manuscripts, memories of libraries and men By Ignatay Yulianovich Kratchkovsky Fellow of the academy of the Bibliography of the published works of Ignatay Yulianovich Kratchkovsky. In commemoration of the thirtieth anniversary of his scientific activities. Trudi Instituta Vostokovedeniya. XIX. 1936
ارسال شده توسط احمدرضا نیکنام در تاريخ دوشنبه 12 شهريور 1386 ساعت 2:27 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)
91-131-کلیات جامی. مجموعه ای کامل از چهل اثر آن شاعر سرشناس در یک جلد با شکوه، شامل 1336 صفحه تحریر با خط نسخ وسیله محرری از هرات 941/1534. عنوان هر اثر به زیبائی تذهیب شده است. استاد دانشمندی ازکمبریج این نسخه ی باارزش را "به تنهائی یک کتابخانه" نامیده ، ظاهراَ برای صاحبان مختلفش معادل 80 یا90 پوند هزینه در برداشته. علاوه بر هفت شعر معروف جامی، این نسخه شامل آثاری آن چنان کمیاب در ایران است که من حتی نسخه ای از آنها در اصفهان و شیراز نیافتم. فهرست بسیار مفیدی وسیله فرد ادیبی به آن ضمیمه شده. نقد نصوص و بهارستان و چند تای دیگر به نثر. فهرست مطالب این نسخه با ارزش غیر قابل براورد: سلسلة الذهب- شرح جامی یا فواید - معدلت نامه -نفحات الانس- شواهد النبوة- سلامان و آبسال- تحفة الاحرار-سبحة الابرار- یوسف و زلیخا - نقد النصوص- لیلی و مجنون - اشعة اللمعات -شرح قصیده میمیه حمزیه-سکندر نامه-شرح قصیده- شرح رباعیات-لوایح- شرح بیتین مثنوی-شرح بیت خسرو دهلوی-شرح حدیث ابی عقیلی-ترجمه اربعین حدیث- مجموعه که مشتمل بر جمع کلمات-دیوان- ترجمه کلمات قدسیه- رساله در تحقیق مذهب الصغویه- رساله در تحقیق-بهارستان-رساله در بیان بجا آوردن مناسک- رساله در علم قیافه- حاشیه مشتمل بر اشعار- ایضا در قوائد معما-ایضا-رساله در بیان اعمال معما-رساله فی الموسیقی- رساله فی العروض- حلیه حلال- دیوان دوم- دیوان ثالث- رباعیات-رقعامت 132-138-هفت شعر اصلی جامی شامل: هفت اورنگ عنوانی که آنطور که در مقدمه ی منثورآن آمده است اشاره به هفت کوکب میکند و شامل: سلسلة الذهب- سلامان و آبسال- تحفة الاحرار- سبحة الابرار- یوسف و زلیخا و لیلی و مجنون و خردنامه اسکندری. این نسخه در میان نسخ های فارسی حکم جواهررا دارد، بواسطه زیبایی خط تعلیق آن؛ تذهیب های با شکوه، صحافی اصلی عالی. محرر حسن حسینی الکاتب شیرازی 1548/955. بعضی از ایرانیان ارزش این نسخه را همانند با کلیات فوق الذکر می دانند. 139 تا 142 سلسلة الذهب جامی در چهار مجلد. تذهیب های با شکوه، عنوان های دو گانه، هر صفحه با خطوط طلا، سبز و آبی خط کشی شده است. تحریر 972/1564. نسخه ای زیبا. Q 143-نسخه ی باارزش و با شکوه دیگری شامل سلسلة الذهب، یوسف و زلیخا و سلامان و آبسال جامی Q.، صحافی زیبا، لبه ها ی طلا ، خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. 144-یوسف و زلیخا. شعر معروف جامی در باب عشق یوسف و زلیخا، خطوط طلایی در حاشیه ها، چهار تصویر با پرداخت عالی، نگارش خوب؛ 399 صفحه، تحریر 961/1553، عناوین تذهیب شده. 145-ایضا با یک نقاشی مینیاتور زیبا. نسخه ای بسیار زیبا ، خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. 146-تحفه الاحرار جامی، خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. نسخه ای قدیمی و خوب. 147- سبحة الابرار جامی. 952/1545. نسخه ای بسیار خوب. خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. 148-دیوان جامی تحریر در سمرقند به سال 1635/1045 بدستور امیری بزرگ؛ 552 صفحه. این نسخه زیبا زمانی متعلق به موسیو جنتیل (Gentil) بوده. مُهروی برصفحه ی نخست اسمش وتاریخ 1768/1182 را به حروف فارسی نشان میدهد. خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. Sm. F. 149-150- ایضاَ 2 مجلد. بجای بسم الله که معمولاَ پیش از آثار عربی و فارسی می آید، در اینجا یا علی مدد که خطابی به علی و بسیار رایج در میان شیعه است آمده است. در جلد دوم اغلب حاشیه ها با اشعار ترکی پر شده است. 151-سبحه الابرار جامی در 227 صفحه؛ خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. در حاشیه ها نوشته های متفرقه به نظم یا نثر. این نسخه با ارزش بنظر میرسد که متعلق به کتابخانه امپراتورمحمد شاه باشد مُهروی بر این نسخه می باشد. 152-156-خمسه اشرف Q.، خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. شامل پنج شعر از اشرف: -منهج الابرار-ریاض العاشقین -عشق نامه- هفت اورنگ- ظفرنامه تحریر وسیله میکالی البخاری به سال 1456/861 به خط خوب قدیم، اندکی پس از دوره نویسنده، از آن رو که ظفرنامه، تاریخ اسکندر، به هرات و با تاریخ 1444/848 معین شده، اولین شعرش را با تاریخ 832/1428 مشخص کرده. نسخه ای زیبا و آنچنان نادر که تلاش کردم نسخه ای دیگر از آن را در ایران بیابم ولی موفق نشدم. 157-دیوان امیر خسرو دهلوی 719 صفحه، نگارش خوب بر روی کاغذ ضخیم قدیمی ؛ خطوط طلایی در حاشیه ها.Q. 158-159-160- سه شعر معروف امیر خسرو: مطلع الانوار- خسرو و شیرین- هشت بهشت- تحریر 970/1562 Q. ؛ . خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. 161 تا 163 پنج جلد زیبا شامل مطلع الانوار، شیرین و خسرو، هشت بهشت، مجنون لیلی و"اینه سکندری" ویا تاریخ آن فاتح از امیر خسرو، خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. 166- نه سپهرامیر خسرو، خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. نگارش زیبا بر کاغذ ضخیم. حاشیه های رنگی مختلف. 167-دیوان حافظ نسخه ای بسیاربا شکوه، نگارشی تحسین آمیز در 224 صفحه بر روی کاغذ کرمی رنگ با پودر طلا، خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده و تزئین های درخشان متعدد؛ به همراه دیباچه ای به نثروچندین شعر دیگر که به ندرت در نسخه های دیگر یافت می شود. این نسخه گران بها به نظر بسیار قدیمی می آید و وسیله عبد قوام بن محمد شیرازی ازهم میهنان وی تحریر شده. 168-دیوان حافظ این نسخه با صحافی اولیه ایرانی بر روی آن پوششی از ابریشم خونی رنگ گذاشته شده است؛ تمام صفحات با گلها و خطوط طلائی، قرمز و آبی تزئین شده. دو صفحه اول آراسته به نشان های زیبا؛ نُه نقاشی مینیاتور. نسخه ای بسیار باارزش. تحریر به سال 1452/856 . 169-دیوان حافظ. نسخه ای ساده ولی عالی شامل اشعاری که در نسخ دیگرحافظ یافت نمی شود،ارزشمند بویژه بخاطر توضیحاتی که برای واژگان دشوار در پایان آورده؛ 450 صفحه. مقدمه ای به نثر در نُه صفحه. 170- دیوان حافظ. نسخه ای با نگارش پاکیزه، صحافی تیماج سبز زیبا. 171-دیوان حافظ نسخه ای کوچک و بسیار زیبا از حافظ، خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده، سر هر غزل مزین:تحریر 846/1442. 172-دیوان حافظ در 352 صفحه، ناقص در ابتدا اما بسیار با ارزش از آن جائیکه مشحون از یادداشت های جالب در حواشی است. 173- نسخه ای که زمانی بسیار زیبا بوده اما به طرز غیر عادی وسیله حشرات سوراخ شده، بیشتر در حاشیه ها، نوشته های زیبا در بیشتر موارد از آسیب به دور مانده اند. صفحه عنوان شامل اولین غزل مفقود شده است.صفحه دوم که مقابل عنوان بوده به زیبایی با طلا تزئین شده است. تحریر در هرات. خطوط طلایی در حاشیه ها. 174-دیوان انوری که به سال 1152/547 وفات یافت. نسخه ای زیبا با مقدمه ای به نثر. خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. 175-دیوان انوری نسخه ای بسیار زیبا، پوشش ابریشم با رنگ گل سرخ، در محفظه ای از چرم مزین به طلا . خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. 176- نسخه ای ساده، دو جلد با یادداشت هائی در حواشی 177-نسخه ی ساده ی دیگر، بدون صفحه اول و آخر با یادداشت هایی درحواشی. در این چهار نسخه اشعار بصورمختلف مرتب شده، هر یک قرآتهای متنوعی را بدست می دهد. نگارش خوب. 178 تا 188 شش اثر از آثار امیر حسن بتاریخ 1300/700 و وسیله محرر بسال 1457/862. شامل: قصاید-غزلیات- مقطعات- رباعیات- حکایت عاشق ناگوری و مدح شیخ نظام الدین اولیا. نسخه ای بسیار زیبا از این آثار و بی نهایت کمیاب. خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. 184-207-کلیات سعدی یا مجموعه ای از 23 اثر سعدی( به نثر و نظم) شامل: دیباچه یا رساله اول- رساله دوم در پنجگانه-رساله سیم سوال-رساله چهارم عقل و عشق- رساله پنجم نصیحت الملوک-رساله ششم حکایت- رساله هفتم مجلس هزل- بوستان یا سعدی نامه- گلستان- قصاید عربی-ملمعات- قصاید فارسی- ترجیع مراسی- ترجیع بند- طیبات-بدایع- خواتیم- غزلیات قدیم- صاحبیه- مقطعات- حکایات و مطیبات-رباعیات- مفردات- دستنویسی زیبا در 672 صفحه، خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده،در آخرین صفحه گلستان محرر خود را ملارجب شیرازی می خواند و در صفحه 59 تاریخ نوشته را سال 1027/ 1617 معین کرده. نسخه ای بسیار با ارزش. 208-دیوان سعدی 305 صفحه. نسخه ای پر از" هزلیات." نگارش پاکیزه. 209- دیوان سعدی، نسخه ای بسیار شکیل، چرم روس قرمز، خطوط طلایی در حاشیه ها. 210-دیوان سعدی بهمراه بخشی از رساله و بیشتر بوستان: تحریر 1040/1630. نگارش دقیق و پاکیزه. 211-بوستان سعدی، خطوط طلایی در حاشیه ها، عناوین تذهیب شده. تحریر در سبزوار به سال 936/1529. نگارش خوب. نسخه ای بسیار زیبا. 212-بوستان سعدی تحریر 923/1517. نسخه ای بسیار زیبا، عنوان ها مزین، سرفصل ها با حروف طلا. 213- بوستان سعدی این نسخه به سال 1600/1009 تحریر شده و زمانی متعلق به شاردن معروف که اسمش در صفحه عنوان آمده، بوده است.
ارسال شده توسط احمدرضا نیکنام در تاريخ يكشنبه 11 شهريور 1386 ساعت 3:38 بعدازظهر (نظر بدهید)
فهرست صدها اثر دستنویس فارسی جمع آوری: سر ویلیام اوزلی سر ویلیام اوزلی (1767-1842) برادر بزرگتر دیپلومات معروف سرگور اوزلی(1770-1844) است.وی عضو انجمن آسیایی کلکته و انجمن های سلطنتی ادینبرو و گوتینگن و آمستردام بود. ویلیام اوزلی نوسنده ای پرکار و مجموعه داری آزمند و شرق شناسی خبره بود. وی در خلال سالهای1797 و 1801 گزیده ای از تاریخچه صفوی جهان آرا قاضی احمد بن محمد غفاری قزوینی (متوفی 1567) که ترجمه فارسی توصیفات دنیای اسلام وسیله جغرافیا دان مسلمان ابن حوقل(متوفی بعد397 (است را به چاپ رساند. سیلوستر دو ساسی Silvester de sacy ترجمه فرانسوی جغرافیای ابن حوقل را در پاریس به سال 1802مهیا کرد. ترجمه بختیار نامه، داستانی ایرانی به سبک هزار و یک شب، با اقبال مخاطبین انگلیسی مواجه می شود و چندین باردر قرن نوزده تجدید چاپ می شود. مقالات علمی ویلیام اوزلی در مجموعه های شرقی Oriental Collections در سه جلد بین سالهای 1800-1797 در لندن به چاپ رسید. سر ویلیام اوزلی گزیده ای از آثار جغرافیایی صادق اصفهانی (حدوداً 1609-1650) و همینطورترجمه مثل های عربی که وسیله خاور شناس ومسافر سويیسی جان لوئیس John Lewis برکهارت Burckhardt Johann Ludwig (1784-1817) جمع آوری شده بود را به چاپ می سپارد. ویلیام اوزلی به سال 1810 به عنوان منشی خصوصی برادرش سر گور اوزلی به ایران سفر میکند. برای آماده شدن برای ماموریتش به مدت 10 ماه در منزل سفیر ایران در لندن، میرزا ابوالحسن، زندگی کرده بود و در همان جا هم فا رسی را فرا میگیرد. وی شرح سفر هایش به ممالک مختلف خصوصا ایران را در سفر نامه اش در سه جلد (1819-1823) به چاپ می رساند. در سفرش به ایران تعداد زیادی از نسخه های خطی با ارزش را جمع آوری میکند. وی در دهه سوم قرن نوزده نسخه های خطی ای که طبق فهرستی که در ذیل می آید وبالغ بر 725 نسخه میشده و عمدتاَ هم فارسی است را فروخت. در آگهی فروش دیگری که یک سال پیش از آن منتشر ساخته بود از قصدش برای فروش" صدها مدال و جواهر( شامل استوانه بابلی)، تعداد زیادی مجسمه های مرمر ازخرابه های تخت جمشید، آجر هایی بانقوش بابلی، نوشته های مصری بر پاپیروس، و آثاری جالب از دوران باستان؛ علاوه بر تفنگ ها، آلات موسیقی، بت ها، تصاویر خارق العاده، انواع کانی های جالب، و اقلام غیر عادی" که وسیله وی در سفر هایش جمع آوری شده خبر میدهد. همینطور از فروش "1300 کتاب چاپی، به یونانی، لاتین، عبری، ایتالیایی، فرانسه، انگلیسی، عربی، فارسی و غیره در تاریخ ، جغرافیا، فلسفه، زبان شناسی تطبیقی و سکه شناسی و غیره." انگونه که خود در مقدمه فهرست ذیل آورده در نظر داشته تا نه تنها نسخه های نفیس و قدیمی بلکه چندین نسخه از هر کتاب را جمع اوری کرده تا با مقابله ی آنها متنی دقیق بدست آید. پیتراوری که در دائرة المعارف ایرانیکا شرح حال ویلیام اوزلی را نوشته از پراکنده شدن مجموعه نسخه های خطی ویلیام اوزلی سخن میگوید. در ذیل ترجمه 90 کتاب از فهرست مجموعه کتب خطی اوزلی آمده است. در نوبت آتی ترجمه بخش دیگری از این فهرست خواهد آمد. فهرست مطالب: 1- اشعار 7- نثر؛ تاریخ و سرگذشت 11- جغرافیا 11- زبان شناسی تطبیقی 12- پزشکی 12- موسیقی 13- منظومه های عاشقانه، داستان و غیره. 14- متفرقه 17- زند، پازند، پهلوی و غیره. 18- عربی 19- ترکی 20- هندوستانی 20- سانسکریت،بنگالی، تامیل، غیره. 20- آثاری در باب الفبا، دستور و غیره. 21- زبانها و مو ضوعات مختلف 22- ضمیمه . نسخ فارسی 1-شاهنامه فردوسیF. تحریر1551/959. علاوه بر عنوان های تذهیب شده و خطوط طلا در هر صفحه، این نسخه زیبا شامل 25 تصویر است: به همراه مقدمه ای به نثر و حکایاتی ازنویسنده، فردوسی، که در اوایل قرن یازده فوت میکند. 2- شاهنامه فردوسیF. بسیار بزرگ، 1156 صفحه، تحریر 1601/1010، با41 تصویر و مقدمه ای به نثر، il.tit، خطوط طلا در حاشیه ها 3-شاهنامه فردوسی F. بسیار بزرگ.993 صفحه. با صحافی باشکوه اولیه. با نقش های عربی متعدد که با طلا در حاشیه های رنگی بسیاری از اوراق آمده است، اژدها، شیر، درختان، گلها، پرندگان، دیوهاو غیره. این سه نسخه بواسطه تعدد تصاویر و تذهیب ها، و سایرتزیین ها که با بهترین شیوه های ایرانی اعمال شده استه وبه همان اندازه بابت نگارش زیبایشان قابل تحسین هستند.
4- شاهنامه F.، il. tit. خطوط طلا در حاشیه ها، نسخه ای عالی. 5- حدیقه ی حکیم سنایی خطوط طلا در حاشیه ها، Sm. F.، il. tit. نسخه ای فوق العاده و اثری جالب که به سال 534/1139 وسیله نویسنده سنایی به پایان رسیده است. 6-انتخاب حدیقه سنایی گزیده ای از حدیقه سنایی؛ نسخه ای زیبا. تحریر 930/1523. il. tit. ، خطوط طلا 7-دیوان ثنائی این شاعر را که آثارش بسیار نادرند، نباید با نویسنده فوق الذکر اشتباه گرفت. 8-دیوان خاقانی 588 صفحه F. 9-دیوان خاقانی Octavo ضخیم، 625 صفحه. 10-تحفه العراقین شرحی از دو استان عراق عجم و عراق عرب؛ وسیله خاقانی، که در قرن دوازدهم میلادی میزیست. این نسخه شامل 223 صفحه و دارای یادداشت های با ارزشی در حاشیه هاست و مقدمه ای به نثر در 10 صفحه دارد. 11- تحفه العراقین F. با یادداشت های متعدد. 12- شعری که به مناسبت سفری به عراق سروده شده است. وقت روانه شدن به جانب عراق (نویسنده نا مشخص) 13-دیوان طالب گلیم 14-صاحب قران نامه (احتمالا اثری از قدسی) بسیار نادر. 15-دیوان جلال اسیر 16- نل و دمن، منظومه عاشقانه هندی. 17- گزیده ای از صاحب نامترین شعرا، جامی، حافظ، شیرقانی، سعدی، عطار، نظامی، امیر حسینی، شاه قاسم و غیره. 28 صفحه، تماما خط کشی شده با خطوط قرمز، آبی وطلا. F 18-مناظره تیغ و قلم نسخه ای زیبا، تحریر 963/1555 هیچگاه نسخه ی دیگری بدست نیاوردم. il. tit. ، خطوط طلا درحاشیه ها 19- دیوان صایب 589 صفحه. 20- دیوان صایب F. 21-دیوان شهرت F. 371 صفحه. 24.23.22- آثارعرفی شیرازی در سه مجلد، هر کدام با عنوان تذهیب شده، خطوط طلا در هر صفحه. 25--دیوان غنی کشمیری 26- دیوان صابرF. 27-خاور نامه F. 28-دیوان نظیری نیشابوری 29- خلاصه ای منظوم از اثر بزرگ زکریا قزوینی عجایب المخلوقات این نسخه زیبا شامل نقاشی های مینیاتور متعدد و نقشه ای فوق العاده از جهان می باشد. 30-دلسوزنامه منوچهر تاجر تبریزی. چندین تصویر مینیاتور. سرفصل های تذهیب شده. نسخه ای بسیار نادر. تحریر به سال 860/1455 ، خطوط طلا در حاشیه ها 31- موش وگربه عبید زاکانی، خطوط طلا در حاشیه ها. 32-گربه و موش نسخه ای دیگر. 33- دیوان مسعود نسخه ای بسیار زیبا، تذهیب های زیبا ، دستخط خوب، 178 صفحه. تحریر 886/1481 34-دستورنامه نویسنده بنظر می آید از اهالی تون نیشابور باشد.نگارش و تزیین زیبا، نسخه ای بسیار نفیس، خطوط طلا در حاشیه ها 35- شعری بسیار رایج در میان ایرانیان، در باب وفات علی، سوگواری سکینه و غیره. در محرم خوانده می شود.خطوط طلا در حاشیه ها. به این ترتیب شروع می شود. روایتست که چون گشت عازم میدان 36-شیرین و فرهاد وحشی اثری که سر ویلیام جونز در کتابش " گفتار در باب فلسفه آسیایی ها" از آن تجلیل کرده است و بسیار نادر. این نسخه در شیراز تحریر و صحافی شده است. جلد آن زمینه ای طلایی و درختان-رز، با بلبلان و غیره را نشان می دهد. 37-دیوان مانی نگارش زیبا .خطوط طلا در حاشیه ها، تحریر 944/1537. 38-43-آثار نظامی گنجوی مخزن الاسرار، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، هفت پیکر، شرف نامه سکندری، خرد نامه، اسکندرنامه بحری. این شش اثر در دو جلد گرد آمده. Sm. F. تحریر جلد اول 766/1364 و دومی به سال 767/1365: نگارش ظریف بر صفحه کِرم رنگ، صفحات با خطوط طلا خط کشی شده اند. 44-49- نسخه دوم آثار نظامی، ترتیب بدین شکل: لیلی و مجنون، هفت پیکر، سکندر نامه برّی، سکندر نامه بحری، مخزن الاسرار وخسرو شیرین، در صفحاتی با شکوه، تحریر 841/1437. il. tit خطوط طلا در حاشیه ها ،جای سفید برای تصاویر، نگارش زیبا: نسخه ای بسیار با ارزش. سکندر نامه بری یا تاریخ دلیری های اسکندر در خشکی همان شرف نامه سکندری نسخه پیشین است؛ و سکندر نامه بحری یا شرح ماجرا های اسکندر در دریا، گاهی اوقات خردنامه نامیده می شود و بسیار نادرتر از دیگری است؛ اما چون هر دو مربوط به یک قهرمان می شود، گاهی اوقات یکی پنداشته می شود و کل آن خمسه یا مجموعه کامل پنج اثر شاعر. 50-55-آثار نظامی، نسخه سوم، ترتیب به قرار اولی. کتابی زیبا و با شکوه، نگارشی تحسین برانگیز.خطوط طلا، تذهیب های زیبا و نقاشی هایی با پرداخت عالی F. 56 تا 61- آثار نظامی چهارمین نسخه Sm. F. ،صحافی تیماج قرمز با شکوه il. tit., ، خطوط طلا در حاشیه ها. بعلاوه هشت نقاشی زیبا. یکی از اولین نسخه ها در اروپا. 19 پوند برای این کتاب پرداختم، روز بعد پیشنهاد 30 پوندی را رد کردم. هر چهار نسخه آثار نظامی در ایران به رشته تحریر در آمده و برمبنای اولین یا قدیمیترین نسخه وبا مطابقه آنها متنی دقیق فراهم بدست خواهد آمد. 62-63- هفت پیکر و سکندرنامه نسخه ای زیبا صحافی تیماج قرمز زیبا، نگارش ممتازاحتمالا 300 سال پیش. 64- سکندر نامه نظامی با یادداشت های فراوان. 65- سکندر نامه نظامی ایضاً با یادداشت های جالب 66- جام جم اوحدی اصفهانی متوفی 1343. 67-جواهرالمقال با مقدمه ای به نثر و نام داروهای مختلف که از سریانی و یونانی و سایر زبانها وام گرفته شده اند و با توضیحات عربی یا فارسی. 141 صفحه. نوشته شده به نسخ. اثری بسیار جالب و احتمالا منحصر بفرد در اروپا. 68-دیوان آفتاب امپراطور شاه عالم با تخلص آفتاب. Q 69-سرو و گل منظومه عاشقانه تسکین شیرازی. بینهایت نادر.Q 70- شعر ناشناخته. شروع من آن نیم که کنم سرکش ز تیغ جفا 71-دیوان عبدالواسع جبلی که در قرن 12 ام میزیست، خطوط طلا در حاشیه ها. نسخه ای خوب. Il.tit. 72و73- منهاج المعراج و جهان نما با اشعاری کوتاه در وصف قصرها و باغهای اصفهان ونزدیک آن. 74- ترجمه راماین به فارسی 75-رساله منظومه فی علم قیافه رساله منظوم در ریخت شناسی،در شناخت انسانها نه تنها از روی قیافه بلکه از روی سایر قسمت های بدن. 76-مرات القیافه برج مرهن محوی فصل دوم ان مربوط به زنان است. اثری جالب و نادر 77-دیوان عاقل خوان رازی، خطوط طلا در حاشیه ها ، عنوانها با تذهیب. نسخه ای زیبا. 78-84-مثنوی حزین هفت شعر متفاوت از حزین اصفهانی( خاطرات منثور وی وسیله بالفور ترجمه شده است). شامل این اشعار: صغیر دل، مطبع الانظار، چمن و انجمن، خرابات، ودیعة البدیعه، تزکرة العاشقین، فرهنگ نامه 85-دیوان شوکت، خطوط طلا در حاشیه ها. 86-خسرو وشیرین منظومه عاشقانه هاتفی. ویلیام جونز به نادر بودن آثار وی توجه کرده است. هاتفی به سال 1520 وفات کرده. نسخه ای زیبا بر روی کاغذ سمرقند خوب، خطوط طلا در حاشیه ها. عنوانها با تذهیب بعلاوه پنج نقاشی مینیاتوربا بهترین سبک ایرانی. هاتفی به سال 927/1520 وفات کرد. 87- مجموعه از رباعیات عالی 88-دیوان امیر سیفی که به سال 567/1171 وفات کرد. نسخه ای بسیار زیبا، با نقاشی های مینیاتور بر روی کاغذ سمرقند خوب، خطوط طلا در حاشیه ها، عنوان ها با تذهیب. بسیار نادر. 89-رباعیات حکیم عمر خیام که به سال 517/1123 وفات کرد و در نظر بعضی بی خدا بود. نسخه ای بسیار زیبا و با شکوه. تحریر در شیراز به سال 865/1460 ، خطوط طلا در حاشیه ها، عنوانها تذهیب شده. 90-رباعیات افضل کاشی نسخه ای به زیبایی نسخه بالا و ظاهراً وسیله همان شخص تحریر شده است. علائم اختصاری: F.=Folio Q.=Quarto Sm F.=Small Folio il.tit.=illuminated titles Where the size or form is not described, octavo or duodecimo is understood. در این فهرست تعداد اندکی از نسخه ها به نسخ می باشند که ذکر شده است. بقیه نسخه های فارسی به تعلیق می باشند. عنوان اصلی فهرست اوزلی به قرار زیر است: Catalogue of Several Hundred Manuscript Works in Various Orienatal Languages .Collected by Sir William Ouseley, LLD.
ارسال شده توسط احمدرضا نیکنام در تاريخ پنجشنبه 8 شهريور 1386 ساعت 12:11 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۲)
نسخه های خطی فارسی میراث آرمین وامبری پانزدهم سپتامبر 1913آرمین وامبری، ازافراد برجسته مرکز خاورشناسی مجارستان، عضووابسته به آکادمی علوم مجارستان وفات یافت. پس از مرگ وی، پسرش، رستم وامبری، ارث پدر را در سال 1914به کتابخانه آکادمی اهدا کرد و بدین صورت یازده نسخه دستنویس فارسی به همراه 2 نسخه عربی و43 نسخه ترکی به تملک کتابخانه درآمد. اکنون تمام این نسخ در بخش خاورشناسی کتابخانه آکادمی قابل یافتن است. 43 نویسنده: لطف علی بیگ آذر تخلص: آذر عنوان: آتشکده کامل، از ابتدای قرن نوزده. جلد مفقود شده. 376 صفحه. 21 خط درهر صفحه. کاغذ سفید. عنوان تزیین شده ( طلایی، آبی،قرمز، با گلهای رنگی). حاشیه خط کشی شده. طلایی-قرمز-آبی، متن سیاه. عنوانها به قرمز. نستعلیق ریز زیبا. یادداشت وامبری: " نسخه مزین از تاریخ ادبی ایران، هدیه ای از نریمان خان، سفیر ایران در وین." شروع: در طوف حرم دیدم دی مغبچه میگفت این خانه بدین خوبی آتشکده بایستی فروغ آتشکده دل وزبانه اخگر زبان سپاس بیقیاس قدیمی است خاتمه: نهفته روی تو خورشید را از چیست تهی ز شخص تو دیوان فلک دوتا از چیست مجموعه شناخته شده از زندگی شعرا. تقسیم بندی به فصول ( طبق کاتالوگ کتابخانه بودلین):
الف) آذربایجان ص 16 ب) خراسان ص27 ج) طبرستان، جرجان، لاهیجان، رشت، مازندران ص 148 د) عراق: عراق عرب ص 153، عراق عجم 154 ه) فارس ص270
44 نویسنده: محمد یوسف منشی عنوان: تاریخ مقیم خانی نسخه کامل، 65-1864/1281 صحافی: نیم چرم، جلد لاک وروغن( صحافی ازهمان نوع 47) 183 برگ. 13 خط درهر صفحه. غالباً صفحات سفید، گاهی زرد و قرمزکمرنگ. نستعلیق متوسط، متن به سیاه،عناوین به قرمز کمرنگ. بدون نشان. شروع: افتتاح مقال بعون حضرت ذوالجلال د واهب متعال تعالی شاًنه عما یقال که خاتمه: بقلم عفو تصحیح فرمایند و راقم را بدعا در حین قرائت و کتابت یاد نمایند. سنه 1281 تاریخ خان های بخارا، سلسله شیببانیه و آستراخانیه، سیر کوتاهی بر فتوحات چنگیز خان در آسیای میانه روابط آستراخانیها با مغولان. نویسنده منشی ابوالمظفر مقیم خان، حاکم بلخ (114/1702-1119/1707) بوده و اثرش را به حاکم تقدیم میکند. با مقدمه ای شروع میشود وسپس به سه فصل در سه مقاله تقسیم میشود. مقاله اول: در باب سلسله ی شیبانیه مقاله دوم:در باب سلسله آسترخانی مقاله سوم: در باب حکومت مقیم خان. با عنوان تذکره مقیم خانی نگاه کنید به استوری 379-380. 45 نویسنده: ایمانی تخلص: طالع عنوان : بدایع اللغت محرر: اسماعیل تاتار نسخه کامل 6-1715/ 1128 صحافی چرم عالی، آسیب دیده. 114 صفحه. 12 خط در هر صفحه. صفحه سفید. عنوان زیبا به قرمز-آبی- طلایی(آسیب دیده). حاشیه با آبی-سیاه-طلایی-سبز-قرمز کم رنگ خط کشیده شده . گلهای زیبا بیرون حاشیه ها. نستعلیق قرمز و سیاه مروارید. نسخه بسیار نفیس. شروع: طوطی شیرین مقال سخنی که از آ شیان نیشکر قلم بال گشا کرد خاتمه: ذاتی که خل القصه تیارفیض آندین عالم اهی اسحون سلامت بوسون فرهنگ لغت چاغاتای به فارسیٍ آثار علی شیر نوایی. دردوره سلطنت سلطان حسین (1438-1306) در هرات نوشته شده. نسخه ای قدیمیتر این فرهنگ (6-1705/1117) توسط بوروکوف(مسکو 1961) چاپ شده است. مقدمه تقریبا عین بوروکف است، اما شماره های مربوط به اشعارنوایی مفقود شده، فرهنگ فقط شامل خود اشعار است. 46 نویسنده: نامعلوم عنوان: تاریخ وفات مهر تیمور نسخه نویس: نامی نیامده نسخه کامل از قرن نوزده. جلد لاک و روغن با حاشیه های رنگین. 496 صفحه(248 برگ)، شماره صفحه از وامبری. 17 خط در هر صفحه. تعلیق سیاه ضخیم، عنوان ها با قرمز. کاغذ سفید. شروع: داستان یورش حضرت صا حبقران بدشت قبچاق بر سر تو قتمش خان خاتمه: چند روز آب طعامها بفقیر و محتاجان دادند بارواح صاحبقران بخشیدند افسانه ها، داستان هایی درباره تیمورخان. گرداوری شده در پایان قرن 18 وابتدای قرن 19. متن پر از کلمات ترکی است. تعدادی از داستانها توسط وامبری به چاپ رسیده. 47 نویسنده: میرزا محمد صادق منشی جانداری تخلص: صادق عنوان: دخمه شاهان نسخه نویس: نامی نیامده نسخه کامل از نیمه قرن 19. صحافی نیم چرم. جلد لاک و روغن. 116 برگ. 13 خط در هر صفحه. کاغذ زرد گاهی نارنجی. نستعلیق سیاه. عنوان ها به قرمز. شروع: مقدمه برامد چواسکندر آفتاب زمشرق زراندود با صد شتاب خود متن: بده باده عبرتم ساقیا بنای جهانست آخر فنا پایان: سزا رحاب بردل کسی بفکررو بگذار بگو بماه صفر فتح شد بآسانی مثنوی نوشته شده بسال 1785 درباره مردگان گورستان بهاء الدین نقش بندی. نویسنده شاعر دربار امیر حیدر (1800-1826) بوده. نگاه کنید به استوری 386. 48 نویسنده: محمد بن حسین عاملی بهاء الدین تخلص: بهائی عنوان: نان و حلوا نسخه چاپ سنگی 52-1851/1268 ، قسطنطنیه. 28 صفحه (شماره گذاری شده)15 خط در هر صفحه. کاغذ زرد، نستعلیق. شروع: ایها اللاهی عن العهد القدیم ایها الساهی عن النهج القویم خاتمه: یا بها یی اتخذ قلبا سواء فهوما معبوده الا هواء مثنوی معروف درباره زندگی زاهدانه-صوفیانه. نگاه کنید به ریو ( (Rieuجلد دو:679؛ کتابخانه دفتر هند. شماره کاتالوگ 1517-1520. 49 نویسنده: نور الدین عبدالرحمان جامی تخلص: جامی عنوان: من دیوان جامی محرر: ذکر نشده نسخه کامل از قرن نوردهم. شیرازه نیم چرم است. 72برگ. 21 تا 24 خط در هر صفحه. نستعلیق سیاه ریز، حاشیه ها خط کشی شده طلائی. شروع: موزون ترین کلامی که غزل سرایان انجمن انس و محبت و قافیه پایان: جامی بشهر عشق مشو رهنمون ما ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش غرلهائی از دیوان جامی 50 نویسنده: دولتشاه بن علا ء الدوله سمرقندی عنوان: تذکره الشعراء نسخه نویس: محمد قاسم نسخه کامل، محرم 979/ می-ژوئن1571 شیرازه نیم چرم. 304 برگ. 15 خط در هر صفحه تا برگ 275 از خود شماره صفحه دارد. کاغذ سفید. نستعلیق سیاه ریز. برگ اول و دوم مفقود شده. برگ چهار و پنجم به هم چسبیده. برگ 243و 244 ناقص. شروع: تحمیدی که شاهباز بلند پرواز اندیشه پایان: یرحم الله عبد اقال امینا مصلحت آنست که کتابرا بدعای پادشاه اسلام ختم گردانیم نشان: تمت الکتاب و ربنا محمود وله المکارم والعلی والجود خدم بتالیف هذه التذکره اقل عبادالله دولتشاه بن عطاء الدوله بختیشاه الغازی اصلح الله شاند قد فرق من سیطر هذالکتاب بتاریخ رابع عشرین شهر محرم الحرام سنه تسع و سبعین وتسعمایه من الهجریه النبویه صلعم کاتب اولاد علی را خادم چاکر شاه محمد قاسم غفرالله ذنوبه جُنگ شاعرانه مشهور، نوشته شده بتاریخ 25 شوال 892، 15 اکتبر 1487 ترتیب: مقدمه 1. طبقه 52 نویسنده: شمس الدین محمد تخلص: حافظ عنوان: دیوان نسخه کامل از قرن 18. صحافی چرمی. 132 صفحه.... 15 خط در هر صفحه. کاغذ سفید. عنوان زیبا. حاشیه خط کشی شده طلایی- بغیر از برگ چهارم که الحاق شده بوسیله دیگری است، شامل چهار غزل. توزیع دو تکه. مالک قبلی: ماری دراخ ( (Marie Drasche نگاه کنید به نامه اهدای نسخه ایشان به وامبری الصاق شده به صفحه اول. 53 نویسنده: نویسندگان مختلف بدون عنوان نسخه نویس: عبد القادر و نسخه نویسی نام نبرده ... شروع: در سرم دیگر همای عشق یار ریخت طرح آشیان از خار خار وصل تو بصد خون جگر داد بهم دست گوئی لب زخمت بهم آمدن ما مجموعه ای از اشعارشهوانی به وسیله شعرای مختلف، گرداوری شده وسیله نویسنده ای گمنام. با معراج الخیال ملا علی رضا تجلی شروع میشود. در میان شعرا نظیری نیشابوری، عارف شیرازی، علی سیر نوایی، حافظ، و دیگران رامیتوان یافت. چندین شعر از صائب تبریزی. نویسنده: محمود میرزا قاجار عنوان: مجمع محمود نسخه نویس: عبد القلی جلفانی ومحمد حسن ابن علی ابن نعمت الله گیلانی (؟) نسخه کامل از اصفهان. 1244/1829. صحافی چرم اصل نقاشی شده با گلهای رنگی و برگهای سبز در زمینه طلایی است. 411 صفحه... 25 خط در هر صفحه. کاغذ شفید. عنوانهای زیبا با حاشیه های خط کشیده شده طلایی، نستعلیق زیبای سیاه. عنوانها قرمز. ترمیم شده. شیرازه و چند صفحه ترمیم شده. یادداشت وامبری: این نسخه دستنویس شامل انواع مختلفی ز آثار تاریخی، تاریخی ادبی وشعری است که ژنرال واگنر هم وطنم که در خدمت ایران است به من اهدا کرده است. شروع: اول دفتر بنام ایزد دانا صانع و پروردگار حی توانا پایان: رد بتاریخش رقم کلک همایون سپهر کاین بیان از هر زبان محمود چون چارم کتاب در جهان چندان بماند شاه کر غیبی سروش هر زمان آید ندای فلک یوم الحساب نشان: قد فرغ من کتابه بیان بعون الله الملک المنان فی عشر اللآخر من شهر رمضان فی دار السلطنه اصفهان من شهر سنه 1244. بعد الالف اربع واربعین و ماتان العبد القلی من الجلفان محمد حسن ابن علی ابن نعمت الله ابن الحسینی ابن نعمت الله من الگیلان بساکن الاصفهان صانهه الله من طوارق الحدثان و آفات الزمان بحق محمد و الله مجموعه از آثار ادبی محمود میرزا قاجار، پانزدهمین پسر فتح علی شاه( متولد 1214)، حاکم نهاوند. شامل آثار ذیل بوسیله اوست.
جُنگ شعرای معاصر
آثار شعری میرزا محمود قاجار
در باب زندگی و معجزات پیامبر
درباب چهل و هشت پسر فتح علی شاه و اشعارشان
داستانهای کوتاه در باب زندگی و معجزات اولیاء
جُنگ شعرای زن ایرانی
پند زنان خردمند
طبیعت عشق در داستانهای کوتاه
درباب ساکنان لرستان
وقایع مشهوردر تاریخ ایران از زمان کیومرث تا فتح علی شاه
لطایف و حکایات خنده دار
در باب رویاهای صادقانه و پیش بینی های فتح علی شاه
فهرستی از آثار شعرای معاصر ------------------------------------------------------------------------------------ Eve Apor, The Persian manuscripts of the Vambery bequest. Publications Bibliothecae Academiae Scientiarum hungaricae (62):
ارسال شده توسط احمدرضا نیکنام در تاريخ سه شنبه 19 تير 1386 ساعت 11:55 قبلازظهر (نظر بدهید) |
| Nickname - Powered by Kateban.com -- copyright 2007 © |