--(صفحه اصلى)--
جستجو
فهرست آثار

نویسنده

موضوع ها
آرشیو
  • ۱۳۸۶
  • تير
  • شهريور
  • ۱۳۸۷
  • مرداد
  • آخرین نوشته ها
  • کتاب فضل الکلاب علی کثیر ممّن لبس الثّیاب
  • فیلسوف خودآموخته
  • کتابشناسی علم نجوم وتنجیم
  • کراچکوفسکی در میان نسخه های خطی عربی
  • فهرست نسخ دستنویس فارسی ویلیام اوزلی (2)
  • فهرست نسخ دستنویس فارسی ویلیام اوزلی (1)
  • نسخه های خطی فارسی میراث آرمینیوس وامبری

  • سایت های دیگر
    آمار بازدید
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۵۳۰۸ نفر
    کاربران حاضر : ۱ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۷


    پر بازدیدترین یادداشت ها :
    برای ما بنویسید

    * نام کامل:
    * ایمیل:


    صفحه وب:

    محل سکونت:


    * نظر:

    کد امنیتی:
    (لطفا کد داخل تصویر را با دقت وارد کنید.)


    لینک های روزانه
  • روح ایرانی با روح هیچ قوم دیگری همچون هند گره نخورده است
    شکیب گفت: آنچه امروز به عنوان میراث مشترک و طلایی دو کشور هند و ایران بوده و مهجور مانده، اسناد و کتابهای خطی زیادی است که متعلق به دوره می
  • واژگان فارسی به کار رفته در قرآن
  • انجمن ابن عربی
  • مقدّمه ی ابن خلدون
    فایل بزرگ!
  • پایگاه اطّلاعات فارابی
  • هنر اسلامی (موره مترو پولیتن نیو یورک)
  • نسخه های خطی تیمبوکتو (مالی)
    هفت صد هزار دستنویس میراث تیمبوکتو در معرض نابودی!
  • پایگاه اطلاعات غزالی
  • پایگاه اطلاعات ابن سینا
  • آرشیو متون دینی (اسلام)
  • گالری عکس


    Powered by Kateban.com
    2007-07-18

    کتاب فضل الکلاب علی کثیر ممّن لبس الثّیاب

                                                                                                                                                                                                                                 

     

    نویسنده ی فضیلت [سگان] ابوبکر محمد ابن خلَف ابن المرزبان ابن بسّام البغدادی المحوّلی است. هیچ کدام از فرهنگ های زندگینامه تاریخ تولد وی را ذکر نمی کنند اما تقریبا اتفاق نظر عمومی بر این است که وی به سال 921/309 از دنیا رفته است. شیخو در سال 1909  به تبع حاجی خلیفه کاملا سردرگم وی را ابوبکر علی ابن احمد مینامد و سال درگذشت وی را 977 با نقل ازمرجعش، ابن خلکان،  977/ 366  ذکر میکند. بدون تردید درخصوص ابوبکر در اشتباه بود هرچند علی ابن احمد فقیه شافعی معروفی بود و نه مردی ادیب. شیخو می توانست از نبود تالیفات ادبی برای مدخل علی ابن احمد و حتی نبود شروح به اشتباهش متفتن شود... و لم یذکر [ابن خلّکان] لهو شیئا من التألیف، اما [ابن خلکان] هیچکدام از تألیفاتش را ذکر نکرده.

    درحقیقت محمد ابن خلف ابن مرزبان در فرهنگ زندگی نامه ی ابن خلّکان ظاهر نمی شود. بنظر می آید که نویسنده ی ما، مثل تمام اعضاء خانواده ی برجسته ی خود، مشترکا به ابن المرزوبان شناخته می شده است و همین نام در سراسر کتاب برگزیده شده است. اگر ابن خلکان با حذف نام ابن مرزوبان کمکی به ما نمی کند، واژه ی مرزوبان را که مشتق از مرز پارسی، وبان، در معنی آقا و سرور است را تعریف می کند.- واژۀ پارسی مرزبان یا مرزابان- هر چند در عربی مرزوبان- بنابراین، معنای اولیه اش حاکم منطقۀ مرزی است. علاوه بر پس زمینۀ ایرانی مورد اشاره در نام وی، می دانیم که وی تعدادی از آثار فارسی را نیز به عربی برگرداند.

    روستای المحوّل که ابن مرزبان یکی از نسب هایش را از آن جا می گیرد فقط یک فرسنگ تا بغداد فاصله داشته است. یاقوت، جغرافی دان، آشکار می کند که نویسنده نام المحوّلی را از باب بغداد اخذ کرده است، باب المحوّل، که به روستایی به همین نام در سمت غرب شهر منتهی می شده، و در واقع در همین محل داخل باب می زیست.

    در ادبیات زندگی نامه، ابن مرزبان به عنوان تاریخ نگار، شرح حال نویس، ادیب و شاعرتوصیف شده است. بنظر می آید از میان تالیفات بسیار وی تعداد اندکی باقی مانده باشد: غیر از فضیلت سگان، فقط ضمّ الثقلا ( نکوهش نامطبوعان)، المنتخب من کتاب الهدایا (گزیده ای از کتاب هدیه ها) و چند شعر. بنظر می رسد که وی نوع حکایت را برای تالیف ترجیح داده باشد و فضیلت سگان از این نوع ادبی پیروی می کند. از فهرست عناوین نقل شده:  کتاب در شراب، در هم پیاله ها، خیانت و نیرنگ، عشق، باغها و گلها، القاب غیره، هرچند که او دست به کارهای  جدی تر هم زد مانند الحاوی فی علوم القران، در بیست و هفت بخش. این آثار، بنظر می آید، در ابتدا به عربی تالیف شدند،  گرچه ابن مرزبان از قرار بیش از پنجاه اثر از عربی به فارسی ترجمه کرد.

    ترجمۀ کتاب زیر را باعنوان برتری سگان بر بسیاری از جامه برتنان تالیف ابن مرزبان متوفی 309 ه/ 921 به پایان برده ام. به دنبال ویراستاری که به زبان عربی اشراف داشته باشد، هستم. همینطور ناشری که علاقه به چاپ این کتاب داشته باشد. متن عربی این کتاب را در اینجا آورده ام.  از دوستانی که میتوانند در زمینۀ ویراستاری و چاپ این اثر ادبی همکاری کنند میخواهم که پس از خواندن این کتاب و درصورت علاقه با اینجانب تماس بگیرند.

    e-mail:ahmadniknam@yahoo.com           

     

    کتاب فضل الکلاب علی کثیر ممّن لَبِس الثّیاب

    لابن المرزُبان المتوفی عام 309 / 921

    [3] بسم الله الرحمن الرحیم

    و صلی الله علی سیدنا محمد و علی آله و صحبه و سلم و به نستعین.

    أنبأ الفقیه ابوموسی عیسی ابن أبی عیسی القابسی، قال: انبأ القاضی ابو القاسم علی بن المحسّن بن علی التنوخی قراءة علیه، قال: حدثنا ابو عمر محمد ابن العباس بن محمد بن زکریا بن حیوّیه الخزّاز، و لفَظَه علینا فی یوم الاربعاء الحادی عشر من رجب سنه احدی و ثمانین و ثلثمائة: انّ ابا بکر محمد بن خلَف ابن المرزُبان اخبرنا، قال: ذکرت- اعزک الله[1]- زماننا هذا و فساد[2] مودة اهله و خسّة اخلاقهم و لوم طباعهم، و أنّ ابعد الناس سَفرا من کان سفره فی طلب اخ صالح[3]، و من حاول صاحبا یأمن زلته و یدوم اغتباطُه[4] (به)[5] کان کصاحب الطریق الحیوان الذی لا یزداد لنفسه[6] إتعابا إلا ازداد من غایته[7] بُعدا، فالامر کما وصفت.

    و قد روی[8] عن ابی ذرّ الغفاری-رضی الله عنه- انه قال: کان الناس ورقا لا شوک فیه، قصاروا (الیوم) شوکا لاورق فیه. و قال بعضهم: کنا نخاف علی الاخوان کثرة المواعید و شدة الاعتذار ان یخلطوا مواعیدهم بالکذب و اعتذارهم بالتزیّد، فذهب الیوم من یعد الخیر، و مات من کان یعتذر من الذنب.

    قال لبید [کامل]:

    ذهب الّذین یُعاشُ فی اکنافهم و بقیتُ فی خلف کجِلد الاَجرَب

    و أخبرنا ابو العباس المبرّد، قال: حدثنی بعض مشایخنا، قال: کنت عند بشر بن الحارث یوما، فرأیته مغموما فما تکلّم حتی غربت الشمس، ثم رفع رأسه و قال [کامل]:

    ذهب الرجال المقتدی بفعالهم

    والمنکرون لکل امر مُنکَر

    وبقیتُ فی خَلف یزیّن بعضهم

    بعضا لیدفَعَ مُعور عن مُعور

    و اُنشدنا لغیره [کامل]:

    ذهب الذین اذا راونی مقبلا

    سُروّا و قالوا: مرحبا بالمُقبل

    وبقی الذین اذا رَاونی مُقبلا

    غُمّوا و قالوا: لیته لَم یُقبِل

    و قال آخر [خفیف]:

    ذهب الناس واستَقَّلوا وصِرنا

    خَلَفنا فی اراذل نسناسِ

    فی اناس تَرَاهُمُ العین ناسا

    فاذا حُقّقوا فَلَیسوا بناس

    وقال آخر[خفیف]:

    ذهب المِلح من کثیر من الناس و مات الذین کاموا ملاحا وبقب الاسمجون من کل صنف لیت ذا الموت منهم قد اراحه

    و قال آخر

    ذهب الذین اذا غضبت تحملوا

    و اذا جهلت علیهم لم یجهلوا

    و اذا اصبت غنیمة فرحوا بها

    و اذا بخلت علیهم لم یبخلوا

    و انشدنی ابو عبدالله السدوسی

    ذهب الذین هم الغیات المسبل

    وبقی الذین هم العذاب المنرل

    وتقطعت ارحام اهل زماننا

    فکانها خلقت لئلا توصل

    الناس مشتبهون من کشفته

    منهم کشفت عن الذی لایجمل

    اما الفقیر فحاسد متفطر

    حسدا و اما ذو الثرا فیبخل

    [1]ویظُّنّ اَنّ له بکَثرة ماله

    فضلا علیکَ و غیره المُتَفَّضِلُ

    وفال آخر [کامل]:

    ذهب الکرام فاصبحوا امواتا

    وَرَقا تُطَیّره الرّیاحُ رُفاتا

    وتَبَدّلَت عَرَصاتُهُم مِن بَعدهم

    بِسوی نبات الصّالحین نَباتا

    وبَقیتُ فی دَهر اُحاذرُ شَرَّه

    واَخافُ فیه من الصَّدیق بَیاتا

    وقال آخر [طویل]:

    و ما النّاس بالنّاس الذین عَهِدتَّهُم

    و لا الدّارُ بالدَّارِ الَّتی کُنتَ تَعرِفُ

    و ما کُلُّ مَن تَهوی یُحِبُّکَ قلبُه

    ولا کُلُّ مَن صاحَبتَهَ لَکَ مُنصِفُ

    و قال آخر [خفیف]:

    ذَهب الناسُ و انقَضَت دولةالمجد

     فکُلُّ الّا القلیل کِلاب

    إن مَن لَم یکن  عَلَی الناس ذِئبا

    اکَلَته فی ذا الزَّمان الذِّئابُ

    غیرَ أنَّ الوُجوه فی صوَر الناس و ابدانهم عَلیها الثِّیاب

    لستَ تَلقی إلا کَذوبا بخیلاً

    بَین عَینَیه لِلإیاسِ کِتابُ

    و قال آخر [کامل]:

    ذَهب الذین فُضولُهم مَعلومه

    و لهم اذا قَحَط الزّمان جِفان

     ذهبوا فَلَیس لهم نظیر واحد

    أَفَلا تَراهم-لا ابا لکَ-کانوا؟

    لَم یَبقَ مِن اهل الفضائل و النُّهی

    إلّا  فُلان بِاسمِه و فُلان

    و قال آخر [کامل]:

    ذهب الذین عَلیهم وجدِی

    وبَقیتُ بَعد فِراقِهم وحدِی

    سَلَف مَضی و بَقیتُ بَعدَهُم

    وکَذاکَ یذهَبَ مَن أَتی بَعدی

    تَرَکوا الّذی جَمَعوا لِغَیرهِم

    وکَذاکَ أَترُکُه لِمَن بَعدی

    وقال ابو تمَّام [وافر]:

    فَلَو رُفِعَت سِنات الدَّهر عَنهُ

    واُلقی عَن مَناکِبِه الدِّّثار

    لَعَدَّلَ قِسمَه الأیاّمِ فینا

    ولکن دَهرُنا هذا حِمارُ

    ولغیره (ایضا) [ خفیف]:

    ذَهب المِفضَلون و السَّلَفُ المُو

    فُونَ بُالعَهدِ مِنهم و العُقودِ

    ثُّم خُلِّفتُ فی هَباء مِنَ النَّاسِ

    اُقاسیهِم و دَهر شَدید

    فیهِ سادَ الهِلباجَه الحُوَّلُ القُلَّبُ

    و السَّیِّد استَوَی بالمَسودِ

    9

    سُمَّع للاثامِ صُمٌّ عن الخَیر

     یُنادَون مِن مکان بعید

    فَلو اَنَّ الأُمور کانَت تُفادی

    لَفَدَینا المفقود بالموجود

    واُنشِدنا لِعَلی بن العَبّاس الرّومی [کامل]:

    ذهبُ الذین تَهُزُّهُم مُدّاحُهُم

    هَزَّ الکُماة أعِنَّة الفُرسانِ

    کانوا إذا مُدِحوا رَأوا ما فِیهِمُ

    فالأریَحیَّه مِنهُم بمکان

    والمدحُ یَقدَحُ قَلبَ مَن هو أهلُه

    قَدحَ المواعِظِ قَلب ذِی الایمانِ

    فَدَعِ الِلّئامَ فَما ثَوابُ مَدیحِهم

    إلّا ثوابُ عِبادة الأوثَانِ

    کَم قائِلٍ لی مِنهم و مَدَحتُه

    بمدائح مِثلِ الرّیاض حِسانِ

    أحسنتَ ویحَکَ لَیس فیَّ و إنّما

    أستحسِنُ الحَسَناتِ فی میزانی

    10

    و أنشَدَنی ابو هَفاّن [بسیط]:

    لاتَعجَبوا أَن تَرَونی بَینَ أظهُرکم

     أَمشی و یَرکَبُ قَومٌ ما هم أَحَدا

    لَئِن عَلا السَّادَه الأحرار سِفلَتُها

    إنَّ الغناء لَیَعلو المَاء و الزّبَدَا

    قال: ولقیت إسماعیل بن بُلبُل یوما

    وهو راجل، فقلت(له) : مالی أراک

    راجلا ؟ فقال [مُخَلَّعُ البسیط]:

    أَرجَلَنی قِلّةُ الکِرام

    وکثرة المالِ فی اللِّئامِ

    ولیسَ هذا عَلیَّ وحدی

    هذا شَقَاءٌ عَلََی الأَنام

    و سألتنی-اعزّک الله تعالی و (اکرمک)-

    ان أجمع لک ما جاء فی فضل الکلب

    علی شرار الإخوان، و محمود خصاله فی

    السّر و الإعلان. فقد جمعت ما فیه کفایة و بیان. ولست أشک انک-اعزّک الله-

    11

    عارف بخبر عبدالله بن هلال الکوفی المخدوم، صاحب الخاتم، مع جاره لما سأله ان یکتب کتابا إلی ابلیس-لعنه الله- فی حاجة له، فاِن کان العقل یدفع ذلک الخبر فهو مَثل حسن یعرف مثله فی (سائر) الناس، فکتب إلیه الکتاب وأکّده غایة التأکید، و مضی فأوصل الکتاب إلی ابلیس، فقرأه و قبّله وضعه علی عینیه و قال: السّمع و الطاعة لأبی محمد، فما حاجتک؟ قال: لی جار مُکرِم (لی) شدید المیل إلیّ شفوق علیّ و علی أولادی. ان کانت لی حاجة قضاها (لی)، و إن احتجت الی قرض أقرضنی و أسعفنی، وإن غبت خلفنی فی أهلی وولدی یبرّهم بکل ما یجد إلیه السبیل. و ابلیس کلما

    سمع منه یقول: هذا حسن، و هذا جمیل! 12

     فلما فرغ من وصفه قال: فما تحب ان أفعل به؟ قال: ارید تُزیل (عنه) نعمته و تُفقره فقد غاظنی أمره و کثرة ماله وبقاوءه و طول سلامته. قال: فصرخ إبلیس صرخه لم یُسمع مثلها منه قط، فاجتمع إلیه عفاریته وجنده، و قالوا (له): ما الخبر یا سیّدهم و مولاهم؟ فقال لهم: هل تعلمون أنّ الله عزّ و جلّ خلق خلقا هو شرّ منی؟ (قالوا: لا. قال: فانظروا الی هذا القائم بین یدیّ، فهو شر منی)!

    ولو فتّشتَ فی دهرنا لوجدتّ مثل صاحب (هذا) الکتاب کثیرا ممن تعاشره، إذا لَقیک رحّب بک، و اذا غبت عنه أسرف فی الغیبة و یلقاک بوجه المحبّة و یضمر لک الغِشّ و المسبّة. و قد علمتَ ما جاء فی الغیبة، قال صلّی الله  علیه و سلم:

    13

    من کان له وجهان فی الدّنیا کان له یوم القیامه لِسانان مِن نار. و قال صلّی [الله] علیه و سلم: إیاکم و الغیبة؛ فإنّها شّر من الزِنِّی، إنّ الرَّجل لَیَزنی و یَتوبُ فَیتوبُ اللهُ عَلیه، و صاحب الغیبه لا یَغفِرُها الله له حتّی یَغفرها صاحبُها.

    و عن بِشربن الحارث قال: قال الفُضیل ابن عِیاض: لا یکون الرجل من المتقین حتی یأمنه عدوّه. (ثم قال الفضیل: هیهات ذهب اولئک! و کیف یأمنه عدوه و هو) یخافه صدیقه؟ و قال بعضهم: ذهب زمن الاُنس و من کان یُقارَض، فاحتفِظ من صدیقک کما تحتفظ من عدوّک، و قدّم الحزم فی کل الأمور، و إیاک أن تکاشفه بسرّک فیجاهرَک به فی وقت الشر.

    انشدنی زید بن علی [کامل]:

    14

    احذز مَودّة ماذِقٍ

    خَلَط المراره بالحلاوه

    یُحصی الذّنوب علیک ایّام

    الصداقة للعداوه

    وقیل لبعض الحکما: أَیّ الناس أحقّ أن یتّقی؟ قال: عدوّ قوی و سلطان غَشوم

    وصدیق مخادع.

    و اُنشد لدعبل بن علی الخُزاعی [وافر]:

    عدّو راحَ فی ثَوب الصّدیق

    شریکٌ فی الصّبوح و فی الغَبوق

    له وجهَاِن ظاهرُه ابن عَمٍ

    و باطنه ابن زانیهٍ عتیق

    یَسُرُّکَ مُقبلا و یَسو غَیباً

    کذلک یکون أَولاد الطّریق

    [و] لکثیِّر عَزّة [خفیف]:

    انت فی معشر اذا غِبتَ عنهم

    جَعلوا کلَّ ما یَزینُک شینا

    واذا ما رَأَوک قالوا جمیعا:

    انتَ مِن اکرم الرّجال عَلینا

    أَنشدنی ابنُ ابی طاهر الکاتب [خفیف]:

    حال عمّا عَهِدتََّ رَیبُ الزّمانِ

    و استحالت مَوَدّة الإخوانِ

    و استوَی النّاس فی الخَدیعة والمَکر

     فکُلّ لسانه ِثنان

    و اعلم-اعزّک الله-أَنّ الکلب لمن یقتنیه اشفق من الوالد علی ولده والأخِ

    الشقیق علی اخیه. و ذلک أنه یحرس ربّه و یحمی حریمه شاهدا و غائبا و نائما و یقظان لا یقصّر عن ذلک واِن جفوه، و لا یخذلهم و ان خذلوه.

    و رُوی لنا أنّ رجلا قال لبعض الحکماء:

    اوصنی. قال: ازهد فی الدنیا و لا

    تنازع فیها اهلها،

    16

     و انصح لله-تعالی- کنصح الکلب لاهله فانهم یجیعونه

    و یضربونه و یأبی إلا ان یحوطهم نصحا.

    ورُوی (عن) عمر بن شعیب عن ابیه عن جدّه. قال: رأی رسول الله-صلی الله علیه و سلم- رجلا قتیلا؟  فقال: ما شأن هذا الرّجل قتیلاً؟ فقالوا: یا رسول الله، و ثَبَ عَلی غَنَم بَنی زُهره فأخَذَ شاة، فوَثَبَ عَلیه کلب الماشیه فقَتَلَه. فقال (رسول الله)-صلی الله علیه و سلم: قَتَل نَفسه و أضاعَ دِینَه و عَصَی ربّه-عزّ و جلّ- و خان أخاه، و کان الکلب خیرا مِن هذا الغادر. ثم قال ( رسول الله- صلی علیه و سلم-لاصحابه): ایَعجَز أحدُکم أن یَحفَظ اخاه المُسلم فی نفسه (وماله) و أهله کَحِفظ هذا الکلب ماشیه اربابه؟

    ورای عمر بن الخطاب-رضی الله (تعالی) عنه -

    17

     اعرابیا یسوق کلبا. فقال: ما هذا معک؟ فقال: یا امیر المومنین، نِعم الصاحب. ان اعطیتُه شَکَر، و ان مَنَعته صَبَر. قال عمر: نِعم الصاحب، فاستَمسِک به.

    ورای ابن عمر-رضی الله عنهما- مع اعرابی کلبا. فقال له: ما هذا معک؟ قال: من یشکرنی ویکتم سِرّی. قال: فاحتفظ بصاحبک. و قال الأحنف بن قیس: اذا بَصبَص الکلب لک فَثق ببصبصته. و لا تثق ببصابص الناس، فرّب مُبصَبِص خَوّان.

    قال الشَعبی: خیر خَصلة فی الکلب انه لا ینافق فی محبته.

    و قال ابن عباس- رضی الله عنهما: کلب امین خیر من انسان خَؤون. حدثنا القاسم بن محمد الرّصدی، قال:

    18

     حدثنا مُحرِز بن عون عن رجل عن جعفر ابن سلیمان، قال: رایت مالک بن دینار و معه کلب، فقلت: ما هذا؟ قال: هذا خیر من جلیس السّوء.

    اخبرنا ابو عمر ابن حیّویه، حدثنا ابو القاسم ابن بنت مَنیع، (قال): حدثنا مُحرز بن عَون بهذا الحدیث، حدثنی ابن ابی طاهر، (قال): حدثنی حمّاد بن إسحاق بن ابراهیم المَوصلی، قال: قال ابی:أتیت یوما الفضل بن یحیی، فصادفته یشرب و بین یدیه کلب، فقلت له: أتُنادم کلبا؟ قال: نعم، یمنعنی أذاه و یکفّ عنی أذی سواه، و یشکر قلیلی و یحرس مَبیتی و مَقیلی.

    انشدنی الحسن بن عبد الوهاب لرجل یذم صدیقا له و یمدح کلبا [وافر]:

    تَخیرّت من الأخلاق

    19

    ما یُنفی عن الکلب

    فانّ الکلب مجبول

    علی النُّصرة و الذَّبّ  

    وفیٌّ یَحفَظُ العهدَ

    و یحمی عرصَة الدَّرب

    و یُعطیک عَلی اللّین

    و لا یُعطی علی الضّرب

    و یَشفیکَ مِن الغَیظ

     و یُنجیک کن الکرب

    فلو أشبهتَه لم تکُ کانونًا علی القلب

    و ذکر بعض الرواة، قال: کان للربیع بن بدر کلب قد ربّاه، فلما مات الربیع و دُفن جعل الکلب یتضرّب علی قبره حتی مات. (قال) : و کان لعامر بن عنترة کلاب صید و ماشیة و کان یحسن صحبتها. فلما مات عامر لزمت الکلاب قبره حتی

    20

     ماتت عنده و تفرق عنه الأهل و الأقارب. و رُوی لنا عن شریک، قال: کان للاعمش کلب یتبعه  فی الطریق إذا مشی حتی یرجع، فقیل له فی ذلک، فقال: رأیت صبینا یضربونه ففرّقت بینهم و بینه، فعرف ذلک لی فشکره. فإذا رآنی بصبص لی و تتبّعنی. و لوعاش-أیدک الله- الاعمش إلی عصرنا ووقتنا هذا حتی یری أهل زماننا هذا و یسمع خبر أبی سَماعة المُعَیطی و نظائره لازداد فی کلبه رغبه و لی محبة.

    قال: هجا ابو سماعة المعیطی خالد بن برمک و کان إلیه محسنا. فلما ولی یحیی الوزارة دخل الیه ابو سماعة فیمن دخل من المهّنئین، فقال: أنشدنی الأبیات التی قلتها. فقال: ما هی؟ قال: قولک [خفیف]:

    21

    زُرتُ یحیی و خالدا مخلصا للّه دینی فاستصغرا بَعضَ شانی

    ولو انِِّی ألحَدثُّ فی الله یَوما

      او لو انّی عَبَدتّ ما یَعبُدان

    ما استَخفّا-فیما أَظُنّ- بِشانی

    ولاصُبحتُ منهما بمکان إنّ شکلی و شکل من جَحَد اللهَ و آیاتِه لمُختلفان

    قال ابو سماعة: ما اعرف هذا الشعر و لا من قاله. قال له یحیی: ما تملک صدقه إن کنت تعرف من قالها؟ فحلف. فقال یحیی: و امرأتک طالق؟ فحلف.

    فأقبل یحیی علی الغَسّانی و منصور بن زیاد و الأشعثی و محمد بن محمد العَبدی، و کانوا حضورا فی المجلس، فقال: ما أحسبنا إلا و قد احتجنا إلی ان نجدّد لأبی سماعة منزلا و آلة و خدما و متاعا.

    22

    یا غلام، اِدفع الیه عشرة آلاف درهم و تختا فیه عشرة اثواب. فدفع الیه (ذلک). فلما خرج تلقاه اصحابه یهنئونه و یسألونه عن امره. فقال: ماعسیت ان اقول إلا انه ابن زانیه ابی الا کرما. فبلغَت یحیی کلمته من ساعته، فأمر بردّه فحضر، فقال له: یا أبا سماعه، لم تعرف من هجانا أولم تعرف من شتمنا؟ فقال له ابو سماعه: ما عرفته-ایها الوزیر- افتراء و کذب علیّ. فنظر الیه یحیی ملیّا ثم أنشأ یقول [وافر]:

    اذا ما المرءُ لَم یَخدش بظُفر

     ولَم یُوجَد له ان عَضَّ نابُ

    رَمی فیه الغَمیزة مَن بَغاها

    وذلّل من قرابَته الصِّّعابُ

    قال ابو سماعة: کلّا- ایها الوزیر-و لکنه کما قال [بسیط]:

    23

    لن یبلغ المجد اقوامٌ و اِن شَرفوا

     حتی یَذِلّوا، و إن عَزّوا، لاَقوام

    ویُشتموا فتَرَی الألوان مُسفِرة

    لا صَفحَ ذُّلٍ و لکن صَفحَ أحلام

    فتبسّم یحیی، و قال: إنا عذرناک و علمنا انک لن تدع مساوی شیمک و لؤم طبعک، فلا

    أعدمک الله ما جبلک علیه من مذموم أخلاقک! ثم تمثل قائلا [وافر]:

    متی لم تَتّسع اخلاق قومٍ

    یَضِق بهم الفسیح من البلاد

    إذا ما المرءُ لم یُخلق لَبیباً

    فلیس اللُّبٌّ عن قِدَم الولاد

    ثم قال: هو- والله - کما قال عمر ابن خطاب-رضی الله عنه: المؤمن لا یَشفی

    غَیظه. ثم أنّ أبا سماعة هجا بعد ذلک سلیمان بن ابی جعفر و کان الیه محسنا،

    24

    فأمر به الرشید فحُلِق رأسه و لحیته. و مثل أبی سماعة کثیر کرهنا ان نطّول الکتاب بذکرهم. وروی عن بعضهم أنه قال: الناس فی هذا الزمان خنازیر، فإذا رأیتم کلبا فتمسکوا به فإنه خیر من الناس هذا الزمان. قال الشاعر [بسیط]:

    اُشدُد یَدَیک بکلب اِن ظَفِرتَ به

    فاکثر الناّس قد صاروا خنازیرا

    و انشدنی ابو العباّس الأزدی [وافر]:

    لَکلبُ النّاس إن فَکَّرت فیه

     أَضَرُّ عَلیک مِن کلب الکلاب

     لِأنّ الکلبَ تَخسؤه فیَخسا

    و کلبُ الناّس یَربِضُ للعِتاب

    واِنّ الکلب لا یُؤذی جلیساً

    و انتَ الدَّهر مِن ذا فی عذاب

    حدّثنا احمد بن منصور عن ابیه عن

    الأصمعی، قال:

    25

     حضرت بعضَ الاعراب الوفاة و کلب فی جانب خیمته، فقال لأکبر و لده [مُنسَرِح]:

    اوصیکَ خیرا به فِانّ له

    صَنائعاً لا أزالُ احمدها

    یََدلُّ ضیفی عَلَیّ فی غَسَقِ الیل إذا الناّر نامَ موقِدُها

    اخبرنی ابو الفضل احمد بن ابی طاهر،

    قال: اخبرنی بعض الأدباء، قال: کان لابراهیم بن هرمه کلاب اذا أبصرت الأضیاف بشّت لهم و لم تنبح و بصبصت بأذنابها بین ایدیهم، فقال یمدحها [کامل]:

    و یَدُّل ضَیفی فی الظَّّلام إذا سَری

     إیقادُ ناری أو نُباح کلاب

    حتّی اذا واجَهنَه و عَرَفنه

    فَدّینَه ببصابص ال